مطالعه چند آيين ، باور ، اصطلاح عاميانه و موجود خيالي استان بوشهر و ردپاي آن در ادبيات معاصر جنوب
در آمد :
« فرهنگ مردم » و « ادبيات معاصر » ، اين دو كليد واژه هاي اصلي اين مقاله مي باشند ولي اين كه كدام يك اصل قرار گيرند و كدام يك به حاشيه رانده شود تصميمي نگرفته ام و مي خواهم نگارش آن را تعيين كند .
اين كه اين دو در طول تاريخ خود بدوبستان هايي داشته اند وخدمات متقابل به همديگر كرده اند حرف تازه اي نيست و اينكه معمولا « فرهنگ مردم » منبعي غني و سرشار از ايده براي ادبيات و هنر بوده است نيز صحبت نوي نمي باشد و البته كه اين دو نوع ادبيات يعني عاميانه و رسمي در طول تاريخ در كنار هم جريان داشته اند و زندگي مسالمت آميزي را داشته اند .
اصطلاح فرهنگ عامه كه در سال 1846 از سوي ويليام نامس عتيقه شناس انگليسي ابداع شد به نحوي زندگي انسان ها در طبيعت ، رفتارها و همچنين معناهاي مشتركي گفته مي شود كه عامه مردم جامعه در زندگي روزمره با آن سر و كار دارند .[1]
ابتدا « فولكلور » يا فرهنگ عامه شامل ادبيات توده مانند قصه ها ، افسانه ها ، آوازها ، ترانه ها ، مثل ها ، معماها و ... مي دانستند . كم كم سنت هايي كه به طور شفاهي آموخته مي شود و آنچه مردمان در زندگي خارج از دبستان فرا مي گيرند جزو آن گرديد چندي بعد اعتقادات ، اوهام و پيشگويي هايي راجع به وقت ، نجوم ، تاريخ طبيعي ، طب و آنچه دانش توده ناميده مي شد را نيز به اين علم افزودند سپس آداب و سنن و رسومي كه راجع به هر يك از مراحل زندگي عمومي مي شود از جمله تمام پيشه ها و فنون توده ها را نيز جزو فولكلور به شمار آوردند . [2]
فرهنگ مردم را مي توان به سه دسته تقسيم كرد :[3]
1- سنت هاي مادي كه شامل مجموعه آثار ،اشياء ، كالاها ، بناها و ... مي شود .
2- سنت هاي رفتاري كه مربوط به رسوم اخلاق ،شيوه هاي قومي ،عرف و عادات مي گردد نظير شعائر و تشريفات ، رسوم ، جشن ها و اعياد ،آيين ها ، بازي هاي عاميانه ،عرف و عادات اجتماعي ، موسيقي .
3- سنت
هاي گفتاري كه مجموعه اي از سنت هاييي است كه در قالب كلمات ، جملات ، اظهار
مي شوند كه اين كلمات ريشه در اعتقادات ، باورها ، دانش ها ، فلسفه ها ، ارزش ها و
نيازهايي كه يك جامعه دارند .
فرهنگ مردم معمولا ارزش و اعتبار خود را از پيوند جامعه و واقعيت ها دارد اخذ مي كنند نه از جنبه هنري و زيبا شناسي .
اما نويسندگان و شاعران و پژوهشگران سعي مي كنند با شناخت فرهنگ مردم خود و به كارگيري اين سنت هاي گفتار ، رفتاري و مادي در اثار خود كه معمولا شامل داستان ، رمان و شعر مي شود هم به اثر خود غنا بخشند و آن را رنگ آميزي كنند و حس و فضاي لازم را براي بيان خود فراهم آورند و هم از اين سنت ها غبار زدايي كرده و در هيئتي تر و تازه و برجسته معرفي نمايند كه چگونگي استفاده و به كار گيري آن توسط نويسندگان و شاعران به فراخور آشنايي خود با فرهنگ مردم ديارشان هر كدام سعي كرده اند از اين سنت ها و يا به تعبيري از فرهنگ عامه در آثارشان استفاده كنند .
شاعران و نويسندگان معاصر استان بوشهر نيز در اين مورد مستثني نيستند . شاعران نويسندگاني كه خيلي از آنها در ادبيات معاصر ايران جايگاه روشن و رفيعي دارند و توانسته اند بعضي از اين سنت ها را حتي جهاني كنند . ما در اين مقاله با توجه به فرصت كوتاهي داريم به جستجو و معرفي برخي از آيين ها ، باورها ، اصطلاحات ، موجودات خيالي استان بوشهر و رد پاي آنها در ادبيات معاصر جنوب مي پردازيم تا شايد پنجره روزنه اي براي شناخت فرهنگ مردم استان بوشهر به خصوص آيين ها ، نمادها باورهاي جاري در اين فرهنگ باشد .
نگاهي گذرا به فرهنگ عامه بوشهر و جلوه آن در ادبيات معاصر جنوب
همان طور كه در مقدمه اشاره شد در اين بخش به معرفي چند سنت ،رفتار ، گفتار و رفتاري استان بوشهر كه در فرهنگ مردم اين ديار جاري است و رد پاي آن در ادبيات معاصر به شكل فهرست وار مي پردازيم و جستجو و پرداخت بيشتر و نقد و تحليل و چگونگي كاربرد و كاركردهاي آن را به مجال ديگر و مقاله ديگر حواله مي دهيم .
1- آب روي طلا :
اين رسم در جنوب بسيار رايج است . معمولا اگر كسي بترسد آب روي طلا مي ريزند و به او مي دهند تا آرام شود .
منيرو رواني پور داستان نويس بوشهر در مجموعه داستان خود كنيزو چنين از اين رسم استفاده مي كند .
[ مادر مهربان بود . به پيشانيش دست كشيد . بلندش كرد و ليواني را به دستش داد . « بخور آب رو طلاس » . ][4]
2- آرمه داري :
همان ديار است ميل يا نفرت شديد نيست به چيزي كه در زنان باردار پديد مي آيد . از ميان چيزهايي كه زنان در قديم به خوردن آن ويار مي كردند مي توان به زغال ، برنج خام و گِل نام برد .
رسول پرويزي داستان نويس معاصر اين رسم را چنين در يكي از داستان هاي خود به كار مي گيرد :
[ اما دايي علو گوش نكرد . دم دم صبح زود سي ام « آرمه دارش » به حبيب كه سياه « منگوس » است نگاه كرد . ][5]
3 – آقاي اشك :
امام زاده كه معمولا به فرزند يا نواده يكي از امامان دوازده گانه شيعه و نيز مقبره آنان گفته مي شود در فرهنگ عامه مردم ايزان و بخصوص در استان بوشهر جايگاه خاصي دارند . تعداد بسياري امام زاده در شهرها و روستاهاي ايران وجود دارد كه مورد احترام و تكريم مردم قرار دارد حتي اگرچه هويت و يا تذكره آن امام زاده نا معلوم و نامشخص نيز باشد .
« آقاي اشك » امام زاده اي در جفره يكي از محله هاي قديمي شهر بوشهر است كه رواني پور نويسنده مععاصر ايران چنين در رمان « اهل غرق » از آن ياد مي كند :
[ ستاره گريه مي كرد . شب و روز گريه مي كرد . به ياد آسمان كه روزي آبي بود و به ياد مردگان زميني كه راه به جايي نمي بردند و به خاطر تنهايي و بي كسي مردي كه در اطراف « آقاي اشك » پي گرده اي نان افتاده بود و هم كلامي نداشت تا با او غصه دلش را پاك كند ] [6]
يكي از شخصيت هاي داستان هاي منيرو رواني پور نيز چنين « آقاي اشك » را طلب مي كند :
[ كاش تاريك بود . برق اصلا نبود يا « آقاي اشك » زلزله بياد . زلزله بياد و همه چي برمبه . ][7]
4 – اُپُل تشي :
سنگ درماني در فرهنگ عامه جايگاه خاصي دارد . محمد بياباني شاعر معاصر بوشهري در كتاب « حماسه درخت گلبانو » در توصيف اين سنگ هاي معدني مي گويد « از سنگ هاي معدني و گاه گران قيمت اند كه هنوز در باورها جاي دارند . اين سنگ هاي زيبا و شگفت با رنگ هاي جورواجور از زرد تا خاكستري در اشكال و اندازه هاي مختلف ديده مي شوند . مهره ها از خاصيت دوگانه برخوردارند به همان گونه كه براي دارنده سود بخش اند براي همسايگان و يا كساني كه از آن بي بهره اند زيان بخش مي باشند . [8]
اپل تشي در فرهنگ مردم جنوب براي مداواي بيماري هاي خاص كاربرد دارد . اپل تشي گويا خود نوعي بيماري است كه با تاول هاي قرمز رنگي كه بيشتر روي پوست بدن كودكان ظاهر مي شود همراه است .
در رمان « كولي كنار آتش » درباره اين مهره مي خوانيم :
[ اين اپل تشي ، اين شوتو ، اين مخصوص زرديون ، اين براي درمان باباقوريه .
- چه جالب .
ظهر همان جا مانده بود . خوركي خوش و بشقاب هاي چيني و گل هاي آفتابگردان كه فقط در دشت ديده بود . ] [9]
5- امام زاده :
« صادق چوبك » در رمان « تنگسير » چنين از امام زاده كه منظور امام زاده عبدالمعيمن در محله امام زاده در حومه بوشهر است ياد مي كند .
[ اگر باورت نمي شه برو از سيد علي پيشنماز « امام زاده » بپرس . او
برام استخاره با قرآن زد نه با
تسبيح ][10]
6 – انبانه :
« پوست دباغي شده بز كه ني در آن قرار مي دهند و ني انبانه هم مي گويند و در مراسم عروسي و ختنه سوران مي نوازند . در قديم همراه با ني انبان آواز معيني خوانده نمي شد و با صداي ني انبان در دايره و تمبك تنها شپ ( دست ) زده مي شده است . ني انبان درمقايسه با ني جفتي به خاطر ساختمان ويژه و نحوه دميدن و وجود مشك از انعطاف زيادي در ايجاد نواسن برخوردار نيست . » [11]
ني انبان نيز كه در فرهنگ مردم جنوب و به ويژه استان بوشهر جايگاه خاصي دارد در ادبيات اين خطه نيز بسيار آمده است كه در ذيل به ذكر دو ، سه نمونه بسنده مي كنيم :
[ « انبانه » سال هاست / خشكيده / اما اين روزها / باد ني لبك / پر باد مي شود / ... ][12]
[ صداي « ني ابناني از دور / عروسي دختر شاه پريان است / يا جشن ختنه كنان پسري در ماه ] [13]
[ در هلهله پريان / و « ني انبان » جاشواني كه فتح آب هاي دور / مي آيند / رقص بندري خويش را / ديگر بار از سر بگيرند ] [14]
7 – اورباد يا كره اورباد :
اورباد يا كره اورباد نام اسبي افسانه اي در جنوب است كه البته اين افسانه در فرهنگ هاي مردم ديگر نواحي ايران نيز سابقه داشته و جاري است .
[ يه دسته گل ياس سفيد از باغچه قصر چيد و سوار كره اوربادش شد و رو نهاد به غربت . گفت : مي رم تا دختر مهربون تر از خودم پيدا كنم ] [15]
[ رئيس علي ! اي « اورباد » خشم و كين / دشمن اندر آبها كرده كمين /
قطع بنما دست اين افعي گيج /
ز آبهاي آبي پاك خليج ] [16]
8 – اوسي :
صاحب كتاب سنگستان در مورد « اوسي » چنين مي گويد : « براي معالجه بيماران روش درماني ويژه اي در نظر گرفته شده است كه هم بر عليه خرافه پرستي عوام الناس دارد و هم به نوبه خود ياداور علم طبابت نزد مصريان قديم و بابليان است . بدانسان كه براي درمان بعضي از امراض مهره هاي خاص خود نيز به كار گرفته مي شود كه بايد هر يك را تا درمان كامل به گردن آويزند . قبل از آويزه مهره به گردن لازمه كار است كه اول مهره را « اوسي » كنند . « اوسي » به معني طاهر كردن مهره و خواندن افسون بر روي آن است و اگر چنين نكنند درمان بي اثر است . » [17]
و اما رد پاي « اوسي »در ادبيات معاصر جنوب :
[ ......... شتاب زده توي صندوق خودش گشت . مهره هاي مار را بيرون آورد ، دهانه چادر را پاييد ، مهره را توي دست آيينه گذاشت .
- اين را بگير ، هر كسي كه باشد به سراغت مي آيد . اما فراموشت نشود بايد آن را اوسي كني ][18]
9 – اهرم او برون :
در فرهنگ مردم ممكن است بر اساس يك حادثه يا پديده طبيعي و يا غير طبيعي به عنوان مبدأ تاريخ قرار بگيرد . « عهد دقيانوس » ، « سال غرقو » ، « سال قحطي » ، « سال ملخي » از جمله اين سال هاست .
« اهرم او برو » نيز به سالي مشهور شده است كه در آن سال اهرم را آب
برده است . آن سال به نقل از كتاب « سنگستان » سال 1331 هجري قمري است و به زماني
مربوط مي شود كه سيلي عجيب تمامي
خانه هاي اهرم را بن كن كرده و با خود مي برد .
منوچهر آتشي شاعر برجسته معاصر ايران چنين در شعري از اين سال ياد مي كند :
[ تنها شيب هاي سرخ شقايق / با ما بيا / از اين مسيل / خاطره سال هاي آب / سال سفيد سيل / سال گسسته يال و دم « اهرم او برون » ][19]
10- اهل غرق :
اين عبارت كنايه از كساني است كه در دريا غرق شده اند و ساكن اعماق دريا شده و زندگي جديد را آغاز كرده اند . منيرو رواني پور با الهام از اين عبارت رماني با اين نام دارد .
[ اهل غرق غبه دريا منم / مسقط الرس گل تنها منم ] [20]
11- بابِل :
درخت هايي نظير كنار ، گز ، نخل ، ليل ، گل ابريشم و ... در فرهنگ عامه مردم جنوب داراي ريشه هاي عميقي هستند تا جايي كه در برخي موارد اين درخت ها مقدس شمرده شده اند . بابل نيز يكي از اين درخت هاست . درختي گرمسيري داراي چوب هاي سخت كه در صنعت بومي لنج سازي مورد استفاده قرار مي گيرد . بابل فرنگي هم درختي ديگر است با گل هاي ريز زرد رنگ معطر و اما نمونه به كارگيري آن در ادبيات معاصر جنوب :
[ وقتي به جنگل بابل ها رسيدند ، ننه مرتضي درست نفهميد كه به نظرش آمد يا واقعا ديد كه با وجود اين كه هيچ نسيمي نمي وزد همه بابل ها شاخه تكان دادند و گل هاي ريز و معطر خود را بر سر ليلي ريختند . جنگل بابل ها هر دو را بلعيدند . ] [21]
[ شايد كسي آنجا از پشت برگ هاي سبز ، « بابل و گل ابريشم » تاريخ مردمان بندر را دوباره مي خواند ][22]
12 – بوسلمه :
به نقل از غلامحسين ساعدي در كتاب « اهل هوا » بوسلامه كودكان را در ساحل مي گيرد و با خود به دريا مي كشد . شب هنگام به وقت حركت كشتي هاي بادي در خليج بوسلامه از دريا بيرون آمده ، جلوي كشتي مي نشيند تا ملواني جلوي كشتي آيد . بوسلامه خود را به دريا مي اندازد . ملوان به گمان اين كه دوستش به دريا افتاده به دنبال بوسلامه خود را به دريا مي اندازد . در دريا بوسلامه به سبب آن كه پر قدرت است ملوان را به زير آب مي كشد . ] [23]
[ بوسلامه ساكن دشت روي درياها با يكي از آبي ها عروسي مي كرد . در
درشت ترين مرواريد دريا را در دهان ماهي كوچكي مي گذاشت تا ساكنان زميني آنان كه
از زيباترين جوان خود را به عنوان ني زن به شادباش عروسي او مي فرستند ، مرواريد
را بيابند تا ابد از رنج جستجوي نان رها شوند . ][24]
[ شبي بود . دريا دلي زنده داشت / نگاهي عميق و فريبنده داشت و دريا پر از بوي « بوسلمه » بود / پر از كينه دشمنان عنود ][25]
13 – تُفكه دادن :
« آب دهان در عمليات جادوگري و براي دفع چشم زخم و غيره به كار مي رود » [26]
اين رسم و آيين ريشه در نظر زندگي دارد . هر گاه كسي به خانه شخصي كه نوزاد داشته باشد وارد شود و نوزاد را ببيند ، بلافاصله بايد جمله « نام خدا » ، « ماشاءالله » را بر زبان جاري كند و پس از آن بايد حتما انگشت سبابه خود را با آب دهان نيمه خيس كرده و به پيشاني كودك بزند . اگر اين كار كه به آن تفكه دادن مي گويند ، انجام ندهد و بعد از رفتن وي اتفاقا بچه مريض شود درباره اش خواهند گفت : چشمش كور شود كه دلش قبول نكرد بچه ها را تفكه بزند . » [27]
[ يكي از طلسم هايش را آورد و به شاخ كپ كپي آويزان كرد و دي منصور « تفكه » خود را به آن ماليد ] [28]
[ مادر بزرگ بسيار قصه داشت آقا ... ماما ... دزد ... آه ... مهره هاي دل دوستي ، نگاه كن از زير ماسه ها بيرون آمده اند ، گرسنه اند . به دنبال تفكه فلفل مي گردند . ماما دزد . ] [29]
در مورد دفع نظر آيين و مراسمي در استان بوشهر وجود دارد كه شنيدنش در اين قسمت خالي از لطف نيست . اين آيين به نام آيين « تابه گرمك » موسوم است كه به نقل از كتاب سنگستان و از زبان محمود دانشور مي شنويم :
تابه گرمك :
« بوشهري ها اگر كودكي داشته باشند كه در اثر بيماري و يا علل ديگر
ضعيف و لاغر باشند و اين ضعف و لاغري ادامه پيدا كند ، معتقدند كه ديگران او را
نظر زده اند و براي رفع اين نظر زدگي شب چهارشنبه « تابه گرمك » مي كنند به اين
معني كه چهارراهي را انتخاب كرده و آتش مي افروزند و تابه اي را روي آن قرار مي
دهند .در اين موقع يك زن و دخترش ( حتما بايد اين عمل به وسيله يك زن و دخترش كه
عزب باشد صورت بگيرد ) دو طرف آتش مي ايستند . آن گاه يكي بچه را در دست گرفته و به
ديگري رد مي كند و ديگري نيز او را به اولي بر مي گرداند وهمين عمل تكرار مي شود و
مادر طفل موظف است ظرفي را كه محتوي آب و يك قطعه زاج سفيد است روي تابه بريزد .
زاج در اثر سوختن خواهي نخواهي به شكلي در مي آيد و آنها را به شكل صورتي تعبير مي
كنند و مثلا با حدس صائب !! خودشان آن را به صورت يكي از آشنايان كه روز طفل را
ديده است تشبيه مي كنند . آن گاه شخص « نظر كرده » را پيدا كرده و خواهش
مي كنند كه پنبه اي را با آب دهان مبارك خود آلوده نموده و با دستش به پيشاني كودك
بمالد و معتقدند كه به اين وسيله « نظر زدگي » رفع و كودك شفا يابد . » [30]
14 – تي تروك :
منوچهر آتشي ، شاعر معاصر و صاحب سبك معاصر به همراه ايرج صغيري ،
صادق چوبك ، منيرو رواني پور ، احمد آرام و ... از جمله نويسندگاني هستند كه از
فرهنگ مردم استان بوشهر در آثارشان بهره كافي بردارند و با به كارگيري صحيح باورها
، نمادها ، آيين ها و اصطلاحات جاري در اين فرهنگ آثار خود را از اين حيث پربار
نموده اند و جلوه خاصي نيز به اين باورها داده اند . « تي تروك » كه در فرهنگ جنوب
به مرغي خوش خبر و مرغ شب تعبير مي شود بر شاخسار اشعار آتشي خوش نشسته است آن جا
كه
مي گويد :
[و از صداي « تي تروك » هر انساني / كه از فضاي شهر مي گذرد / سرود عاشقانه فراهم مي دارم / بر مهتابي ها ] [31]
[ و آواي « تي تروك » / از ظلمتي به ظلمت ديگر مي غلتد / و روي روستاها و كشتزارهاي ايمن اميدي پراكند از كيسه گلو : / تي ... تا ... رو ... / تي ... تا ... رو ] [32]
[ سخن از باد و باران گفت / و از تيتر مرگ اگر پاسخ ندارد سال پر بركت / غم دل و توان با ساز قليان گفت ] [33]
15 – سي رضا :
سيد رضا « سيد رضا كاظمي » سيد بزرگواري در بندر گناوه است كه جايگاه خاصي در فرهنگ مردم اين بندر دارد .
[ گريه حزن انگيز و خفه داوود كه خورده بود به گوشش ، زير لب ناليده بود « يا جد سي رضا »[34]
16- شالو :
به نقل از دكتر حميدي در كتاب فرهنگ نامه بوشهر شالو پرنده دريايي سفيد رنگ نوك دراز ، پا بلند كه در بعضي از بنادر آن را شيلو مي گويند . كبوتربازان به كبوتري كه كم پرواز مي كند و به سرعت پايين مي آيند نيز شالو گويند . [35]
ولي گويا شالو همان مرغ دريايي است . مرغ ماهيخواري كه در دريا زندگي مي كند و ديدن آن براي جاشوان مژده رسيدن به ساحل است .
[ به دنبال دل رفته بودم / به دنبال دريا / و در جستجوي سري بودم از جنس شالو ][36]
[ شعر شالو / هرم شرجي / رقص موج / مژده پيوند شبنم با من است ][37]
[ آن گاه تو را / سوار بر قايق ها / تا دوردست هاي دريا / در جشن شالو گمشده خواهم برد ][38]
[ عليباش كه تو آمد تو مشتش « ها » كشيد و دست هايش را به هم ماليد . خداخواست بلند شود و با دستش به بيرون اشاره كرد . عليباش شالو ... شالو ][39]
17 – غولك :
موجود افسانه اي كه مردم منظقه معتقدند اين موجود گاهي صرفاً براي خنده و مسخره پيش آدميزاد ظاهر مي شود . به شكل هاي مختلف در مي آيد و از سوزن و جوالدوز مي ترسد . در ميان مردم كرانه خليج فارس مثل ها و قصه هاي بسياري درباره غولك و جن و پري و ديو شنيده مي شود .
[ آخر همه اش كه به دل و جيگر تنها نيست ، زور و بازو هم لازمه ، اونم جنگيدن با وزراي بحريني كه يه گز مل داره و مثل « غولك » مي مونه ] [40]
[ سكينه گفت حبيب سبيل بود ، خواسته خالو را لخت كند . هاجر گفت « غولك » بود . مذتضي گفت : خالو بهره داره ] [41]
[ حول و حوشم ، آل و يال و « غولك » است / زرق و برق زر كلام پولك است ] [42]
[ از همه بدتر دريا هم با او خوب تا نكرد و مثل « غولك » روي زندگي اش افتاد ] [43]
18- قلاجو :
در بعضي روستاهاي دشتستان ، هنگامي كه كودكان چيزي را گم مي كنند در حال جستجو ، اين كلمه را تكرار مي كنند .
[ ... در كوچه هاي فقر / كودكان قلاجو / و آبشار جستجو ] [44]
19- كر زنگرو :
حيواني است افسانه اي كه بيشتر براي ترساندن بچه ها از آن استفاده مي شود و معروف است كه بچه ها را با خود مي برد . در روايت ديگر كرزنگرو حيواني است افسانه اي كه گفتار و رفتار آدم را بلافاصله تقليد كرده و اداي او را در مي آورد و در اين مورد اصلاً خسته نمي شود .
[ و بعد خنديد و ادامه داد : « كرزنگرو » اومد جلوش ] [45]
20- كلاگري :
رسم و عمل سفيد كردن مس را مي گويند .
[ مردها چه مي كنن ؟
« هيچي ، تو چادر مي مونن و برخي كلاگري مي كنند »
« كلاگري ؟ »
« دخترك به پوست سوخته مرد نگاه كرد و خنديد :
« مس سفيد كردن » ] [46]
21- كُنار :
به ضم كاف ، ميوه درخن سدر كه خوردني است .
درخت كنار و يا سدر در فرهنگ مردم مختلف جهان جايگاه خاصي داد كه به
نقل از كتاب « فرهنگ
نمادها » به پاره اي از آنها اشاره مي كنيم :
« سدر نمي پوسد ، سدر ديرك هاي خانه را بسياري چرا كه روح ها را از مناد حفظ مي كند . »
مصريان از سدر ، قايق ، تابوت و مجسمه مي ساختند . عراقيان زمان
سليمان ، چوب بست هيكل اورشليم را با سدر ساختند . مجسمه هاي يوناني و روي از سدر
و چوب بود . از چوب صمغ داران روميان مشعل
معطر مي ساختند . روميان صورت خدايان و نياكان خود را بر اين چوب كه آن را مقدس مي
دانستند ، حكاكي مي كردند . سلتي ها با صمغ سدر سر دشمنان بذر گمنش و اشراف زاده
خود را اندود مي كردند ][47]
« سدره المنتهي » نام درخت كنار بزرگي است كه بنابر روايات بر بالاي آسمان هفتم قرار دارد و برگش مانند گوش فيل و ميوه اش مانند كوزه است . علم ملايكه و ساير مخلوقات به آن منتهي مي شود و از آن در نمي گذرد . هيچ موجودي جز پيامبر اسلام در شب معراج از آن نگذشته است و آن چه وراي آن است جز خداي ندانند . از پاي اين درخت رودهاي از آب هاي صاف و روشن و شير تازه و باده خوشگوار براي نوشندگان روان مي گردد . درباره بزرگي آن گفته اند كه اسب سوار در سايه اش هفتاد سال راه را مي پيمايد و يك برگ از ان روي تمام مردم سايه مي افكند . به روايت قرآن كريم ( نجم 13 ) پيامبر به جز شب معراج يك بار ديده دل خدواند را نزد سدره المنتهي مشاهده نمود » [48]
در فرهنگ مردم استان بوشهر نيز كنار در هاله اي از افسانه نماد قرار دارد و گاهي آن را مقدس شمرده اند . در آثار نويسندگان معاصر جنوب نيز « كنار » تقريباً حضور پر رنگي داشته است .
[ آرام آرام به باغ مي رسيدند . هميشه روزهاي جمعه مي رفتند باغ كنار مي چيدند ] [49]
[ راسه اي دارد كه از جنگل هاي كنار گذشته است و از كناره دريا پيچ مي خورد ] [50]
[ و از كوچه هاي سحر مي
گذشتي / كنار كُناران شب خيز / و دستي / ورودي / به خواني گندمت
مي گشايند . ] [51]
[ نخل و كنار و بابل تنگك / گيسو پريش / فرياد و ضجه را / تا خانه خانه دلوار / پرواز مي دهند . ] [52]
[ سمت شرق خور ، جنگل از انبوهي از كنارهاي معروف به كنار بال با او واقع شده بود كه كاملاً خود را مي پوشاند و استتار مي كرد ][53]
[ غروب است مرد ! شانه سبزه آن هم كنار جني ! بچه هان ، بس كن زن ! بس كن . شاخه ها كه با دستان مرد بر دهانه تنور خم مي شوند . ] [54]
[ كنار مهنا گرد گرفته و سوخته و خاموش ، برگ هايش ريز و تيغ هاي خنجري اش برزخ و خشمگين كنار جاده نشسته بود ] [55]
22 – غرايم نشيني :
احمد ريشهري صاحب كتاب ارزشمند « سنگستان » آيين غرايم نشيني را چنين شرح مي دهد :
« غرايم جمع غريمت به معناي افسون ها و دعاعايي است كه براي شفا يافتن بيماران يا براي رام كردن مار و جانوران ديگر نظير آن به كار مي رود . گاه غرايم را در ميان جمع و به منظور خاصي مثلاً شناختن دزد به كار مي گيرند و انجام آن را « غرايم نشيني » مي نامند .
غرايم دزد شناختي در خانه « دزد زده » چنان است كه وقتي اموال خانه اي به سرقت برود و دزد ، دستگير و شناخته نشود معزّي را دعوت مي كنند و از وي مي خواهند كه دزد را معرفي كند . براي همين منظور عده اي در مجلس غرايم حضور مي يابند و در حالي كه « مغرم » در ميان جمع نشسته و كاسه آب و آيينه اي در پيش روي گذاشته است ، دختر هفت يا هشت ساله اي را فراخوانده و آن گاه روي ناخن دستش وِرد بخصوصي زمزمه مي كند تا بدان حالت قيافه دزد براي او بيايد و در كاسه اي كه روي آيينه قرار دارد مجسم شود . حال به چه صورت شكل و هيبت دزد در خيال دختر جلوه گر مي شود ؟
... ريشه در سابقه ذهني دارد كه چون اهالي آن محل قبلاً در خانه خود سر صحبت را باز كرده اند كه احتمالاً منزل فلاني را فلان مرد سابقه دار محل دستبرد زده است و بقيه افراد نيز گفتگوي پدر و مادر خود را شنيده اند آنگاه كه دختري را حاضر مي كنند تا بروي ناخم او دزد را احضار كنند . خواه ناخواه دخترك با همان ذهنيت قبلي خود ، مردي را در خيال خود متصور مي بيند كه پيشتر نامش را از پدر و مادر خود شنيده بوده است و بعد از آن كه ظاهراً سارق شناسايي شد ، مغرم با آن تجربه آموخته شده خود مي گويد :
من نام دزد شما را نمي توانم فاش كنم زيرا فتنه و آشوب برپا مي شود . بعد از ختم مجلس غرايم و بيرون رفتن مغرم از خانه ، افراد حاضر در جلسه مزبور براي آن كه راست و دروغ قضيه را معلوم دارند و حتماً بدانند كه دزد چه كسي بوده است از دختر پرس و جو مي كنند و او نيز همان فردي را كه در خاطر ديده است براي آنان معرفي مي كند »[56]
و اما شاهد آن درادبيات معاصر جنوب :
[ چقدره برايش « غرايم » نشستند اما فايده اي نداشت ][57]
23 – مروا :
« مرواتون همه سال » اصطلاحي است در رديف « صد سال به اين سالها » است كه هنگام شركت در مراسم مذهبي مي گويند و مفهوم آن اين است كه هر ساله زنده باشي در اين جور مراسم خدمت كني و شاهد چنين روزي باشي .
براي مشاهده اين رسم بوشهري باز به سراغ ايرج صغيري مي رويم كه در آثارش چه داستاني و چه نمايشي رويكردي جدي به فرهنگ مردم استان بوشهر و به خصوص به شهر بوشهر دارد و به همين دليل است كه وي با اجراي نمايش «قلندرخونه » در دهه پنجاه ضمن معرفي آيين هاي دريايي و عاشورايي بوشهر فرهنگ مردم اين خطه را جهاني كرد و خود را نيز به عنوان يك هنرمند صاحب سبك معرفي مي نمايد .
و اما مروا
[ ماه رمضون هم داره تموم مي شه . زن عامو مرواتون همه سال ، نماز و روزتون قبول . ][58]
24- وهچيره :
در فرهنگ مردم استان بوشهر به صداي بلند كسي گفته مي شود كه معمولاً يك كابوس وحشتناك ديده است .
[ « وهچيره » اي تنومند كشيده از گلوي كوه ] [59]
[ اول گلپر بود كه «وهچيره اي » كشيد چون كه چشمان گلپر خيلي تيز است و مي تواند خيلي شب ها آدم هايي را كه توي ماه را مي روند ببيند . ] [60]
[ شايد « وهچيره شان » به گوشت نشسته باشد چون همان دم اكو سياه چماق مي كشد و سير و سفت كتكشان مي زند به قصد كشت ] [61]
[ از پشت بام شب و روز صداي « وهچيره » زنان مي آمد ] [62]
25- يال :
موجودي افسانه اي در جنوب ، از بدخيمان ماده ، جگرخوار است ، به ؟؟؟؟؟ زدن و يا در بدن لانه كردن تنه آن زن آمده ، درون انسان ها رخنه كرده ، جگرشان را در آورده و خوراك خود و بچه هايش مي كند . يال در جنوب « دي يال » ما در يال هم مي نامند .
[ و مي بيند او را جگر با دست و خون چكان در دشت / ها ؟! اين گاه صبح دي يال ؟! ... اين گاه صبح ؟! و سكوت و چشمان سرخ و خيره دي يال و موي پريشان را نشان بر خاك . ][63]
26 – يزله :
« برگزاري اين رسم در مجلس هاي شادي و يا عزا – هر دو – رواج دارد . در وهله شادي ، شادي كنان ، رقص مي كنند و كف مي زنند . يك تن سرخوان مي شود و در جمع نشسته و يا ايستاده همسرايان شعرخواني مي كنند و آنان پاسخ مي دهند ... اين رسم در مرحله عزاداري ، سوگواري يا شعر خواني و سينه زني نشسته يا ايستاده برگزار مي گردد . » [64]
« كهنسالان بوشهري اين نوع سينه زني را « برحيدري » مي نامند . در حال حاضر اين شيوه اغلب بر پايه لوحه هاي شعارگونه دسته هاي عزاداري است و نامگذاري عناوين « ايا مولا » ، « ايا مظلوم » و « گل يا حسين » به جاي بر حيدري نيز به همين دليل است . » [65]
گفتم « ننه بزرگ ، حالا مي خواي برات شروه بخونم و نوحه عاشورا و يا « يزله » كنم . ][66]
ÿ
مراد از اين مقاله همان طور كه اشاره شد گشودن پنجره اي ديگر براي شناخت فرهنگ مردم استان بوشهر و همچنين آشنايي ادبيات معاصر اين خطه بود و انتخاب نمونه هاي رفتاري ، گفتاري و مادي فرهنگ مردم اين سرزمين جنوبي كاملاً تصادفي بود زماني كه ضرب المثل مي گويد : « مشت نمونه خروار است ».
البته به اين نمونه ها كه در آن آيين ها ، موجودات خيالي ، باور ، مهره درماني ، امام زاده و اصطلاحات و تعبيرات و ... به چشم مي خورد . با نگاه ، رويكرد و زاويه هاي ديگر مي توان نگريست و به تحليل و تفسير و بررسي نشست كه از محدوده اين مقاله خارج بود . نگارنده اميدوار است در آينده نزديك پژوهش مفصلي كه در اين باره در دست تهيه دارد به سرانجام برساند .
1- جان استوري ، مطالعات فرهنگي درباره فرهنگ عامه ترجمه حسين پاينده چاپ يكم نشر آگه ، 1386 به نقل از سايت ويكي پديا دانشنامه آزاد
2- عابدي ، حميد ، فرهنگ عامه ( فولكلور ) مجله حديث زندگي ، دي ماه 1384 ، شماره 26
3- فاضلي ،نعمت الله ، فرهنگ مردم و ادبيات عامه ، سايت فرهنگ شناسي
4 – رواني پور ، منيرو ، كنيزو / 8
5 – رسولي ، پرويز لولي سرمست / ص 98
6- رواني پور ، منيرو ، اهل غرق / ص 17
7 – رواني پور ، منيرو ، كنيزو / ص 17
8 – بياباني ، محمد ، حماسه درخت گلبانو ، ص 134
9 – رواني پور ،منيرو ، كولي كنار آتش ، ص 27
10- چوبك ، صادق ، تنگسير ، ص 55
11- درويشي ، محمد رضا ، موسيقي نواحي ايران / ص 93
12 – بهزادي ، اسماعيل ، اواي دشت ، ص 56
13 – دريانورد ، غلامحسين ، فانوس هاي ساحلي ، ص 64
14 – هوشمند ، علي ، آتش و ارغوان ، ص 71
15 – صغيري ، ايرج ، خالو نكيسا ،ص 131
16 – هوشمند ، علي ، رئيس علي در شعر شاعران / ص 89
17 – احمدي بوشهري ، عبدالحسين ، سنگستان ( عقايد و رسوم عام مردم بوشهر ) ، ص 97
18 – رواني پور ، منيرو ، كولي كنار آتش ، ص 38
19 – آتشي ، منوچهر ، آواز خاك ، ص 64
20 – دريانورد ، غلامحسين ، گناوه ، 292
21 – صغيري ،ايرج ، خالو نكيسا ، ص 28
22 – كاكي زاده ، خليل ، نسيم جنوب ، شماره 16
23 – ساعدي ، غلانحسين ، اهل هوا ، ص 153
24 – رواني پور ، منيرو ، اهل غرق ، 10
25 – دريانورد ، غلامحسين ، تا فراسوي دريا ، ص 52
26 – شاملو ، احمد ، كتاب كوچه جلد اول ، ص 133
27 – احمدي بوشهري ، سنگستان ، ص 115
28 – رواني پور ، منيرو ، اهل غرق ، ص 183
29 – رواني پور ، منيرو ، كولي كنار آتش / 15
30 – احمدي بوشهري ، سنگستان ، ص 114
31 – آتشي ، وصف گل صوري ، ص 92
32 – آتشي ، وصف گل صوري ، ص 67
33 – آتشي ، گزينه اشعار ، ص 190
34 – فقي ، خورشيد ، فصلنامه آبي ها ،ص 72
35- حميدي ، سيد جعفر ، فرهنگ نامه بوشهر ،ص 403
36- هاشمي فر ،سيد محمد ، نخل عاشقي ، ص 53
37 – هاشمي فر ، سيد محمد ، شروه هاي شيدايي ، ص 67
38 – هاشمي فر ،سيد محمد ، بر مدار منقلب ، ص 59
39- احمدي ، نصر الله ، آيينه جنوب ، پيش شماره 80
40- چوبك ، تنگسير ،ص 19
41- صغيري ، خالو نكيسا ، ص 134
42- دريانورد ، گناوه ، ص 293
43- آرام ، احمد ، غربيه در بخار نمك ، ص 130
44 – غلامي ، ريشه هاي روز ، ص 33
45 – صغيري ، خالو نكيسا ، ص 44
46 – رواني پور ، منيرو ، كولي كنار آتش ، ص 7
47- شواليه ، ژان ، فرهنگ نمادها ، جلد سوم ، ص 560
48 – ياحقي ، محمد جعفر ، فرهنگ اساطير ، ص 241 و 242
49 – صفدري ، محمد رضا ، سياسنبو ، ص 50
50 – رواني پور ، كنيزو ، ص 69
51 – هاشمي ، در نخل عاشقي ، ص 74
52 – رنگويي ، رئيسعلي دلواري در شعر شاعران / ص 53
53 – صغيري ، خالو نكيسا ،ص 4
54 – بياباني ، محمد ، حماسه درخت گلبانو ، ص 148
55 – چوبك ، تنگسير ، ص 6
56- احمدي ريشهري ، سنگستان ص 110
57- آرام ، غريبه در بخار نمك ، ص 129
58 – صغيري ، خالو نكيسا ،ص 27
59 – زنگويي ، رئيسعلي در شعر شاعران ،ص 51
60- رواني پور ، منيرو ، سيريا سيريا ،ص 10
61 – صفدري ، سياسنبو ص 11
62 – رواني پور ، منيرو ، اهل غرق ،ص 37
63- بياباني ، حماسه درخت گلبانو ، ص 123
64- عرفان ، از از هر ترانه هاي دريا ، ص 108
65 – شريفيان ، محسن ، اهل ماتم ،ص 143
66 – رواني پور ، سيريا سيريا ،ص 133
نه
این چکمه
برای من بزرگ است
این چفیه
بر دوشم سنگین
و این تفنگ.
نوجوان بودم که
خیلی از دوستانم را
در بازی بزرگان
از دست دادم
حالا پس از سال ها
شگرد های بازی شان را
رو می کنند
این یکی متهم می شود به سازش
آن یکی
به نوشاندن جام زهر
برادر
ته دل ما
که خالی شده است .
حداقل بگذارید
دوستانم
در گلستان
آرام بخوابند.
و رویایشان را
هر صبح جمعه
برای ما
مرور کنند
حداقل بگذارید
با خاطره هایمان
خوش باشیم
و با این عکس یادگاری حال کنیم.
نه
این لباس خاکی
چقدر روشن است
و این چفیه مثل بال
روئیده بر شانه های ما
و ما چقدر
به آسمان نزدیک بودیم1-
زرد ، نارنجی ، رویایی
رنگین کمانی از شادی
قصر بادی
2-
خوش به حالم
زبان حال خیابانی در اردیبهشت
منتهی به آرامگاه حافظ
3-
آه این گل
چه زیباست
نامش نوک زبانم بود
4-
چه ناز نشته است
بر این نرگس
پروانه نارنجی
5-
این سان که ایستاده ای
مرا فرو می ریزی
در انحنای اندامت
6-
این سان که خیره ای
مرا غرق می کنی
در آبی چشمانت
بیداری
ایستاده ای و
لب بر لب تو ماه پشت ابر پنهان است
نشسته ای و
دریا عریان تر ازهمیشه
سراسیمه و مواج است
خوابیده ای و
زمین شش دانگ حواسش
بیدار است
رویای غزل
می توانم
کارت پستالی
از وبلاگ آسمان بگیرم و
برایت ایمیل کنم
می توانم
با دهانی پر از پرنده
با تو چت کنم
می توانم
با یک اس ام اس
راهی به لبخندهایت
باز کنم
می توانم
از خدا اجازه بگیرم
و فیلتر
چشمانت را بشکنم و
به قلبت برسم
اما نه
بگذار دیوانی از این قفسه
بردارم و
شعری از حافظ
برایت آرام بخوانم
تا تو بخوابی و من
رویای غزل ببینم
اگر شاعرم
درست می گویی
من همینم
بی سطر و سپید
بی حرف و غریب
اگر شاعرم
به خاطر وزن و قافیه نیست
به خاطر خیال وعاطفه نیست
به خاطر توست
اگر بی دستی از شنا و
بی روزنی از نفس
به دریا می زنم
به خاطر توست
اگر دریانوردم
به خاطر توست
اگر چاره ای برای زندگی دارم ،
رنجی برای شعر
هفت دشت
این سبز گسترده
فقط تو را کم دارد
با تنی خنک
از سفر دیشب
با چشمی روشن
از این همه غزل
با دستانی معطر
از لمس ماه
از چادر
بدر آ
بیا به این "هفت دشت "
امروز را با آفتاب
سر کن
و سر صحبت را
با این
شقایق وحشی
باز کن
بیا به عیش این درخت کُنار
و جشن این همه گندم
صفا بده
بیا این دشت گسترده
رقص قرمز تو را
کم دارد .تا می جنبم
و دوربین سه مگا پیکسلی ام را
آماده می کنم
موبویلم زنگ می خورد
و تو رفته ای
همراه با با خرگوش شوخی که
از چشمانت پریده است.
و باز من می مانم
در کمین لبخندی که
هر آهویی را
رام می کند و
هر موبایلی را خاموش .روزی
روزگاری عاشورا
در محله« سرخور »
چه اشکی
از چشم ذوالجناح می چکید و
چه عرقی
از سمت سینه های سرخ
ظهر که می شد
« نوبت جنگ به سالار شهیدان می آمد » و
« باده دل ها
لبالب ز خونابه غم می گشت »
ناخدا
به استقبال حافظ عزادار می رفت :
« کجا دانند حال ما
سبکباران ساحل ها »
چقدر غم می چسبید
در مد یا مظلوم و
چقدر تلخ بود
وداع خواهر محزون و
برادر معصوم
آه
« لایه لایه از سفر برگشته رودم
محو سیمای برادر گشته رودم »
صدای شیپور عزا بود
از شاخ پرپیچ « سیتاتونگا»
و ضربه های کاری شکالو
بر پوست آهو
[ باد شمال بود و
بشکون خشم ]
و جاشوانی غریب
در جزر و مد بٌرهای عزا
الوداع الوداع
« ای صبح رو سیاه
به چه رو می شوی سپید »
روز واقعه
و نوحه ها ی معطر بخشو
« لوای تعزیت از نو به پا شد
صدای ناله بر عرش علا شد »
دست های بریده ای می دبدم
که از سمت دریا می آمد و
گیسوان پریشان اندوه در شرجی و عشق
« ما آب نمی خواهیم
برگرد و یرو خیمه »
دسته دسته
می آمدند
مردان درد
زنان عزا
کتل ها و نعش ها
نوحه ها و زنجیرها
سنج ها و دمام ها
حجله ها و غنچه های گلگون
و...
«گٌرو» می شد دریا
ار آدم ها
از عشق ها
از اشک ها و نذر ها
روزی
روزگاری عاشورا
حلیم خانه پدر بزرگ
چه مزه ی پاکی داشت
با چاشنی دارچین و
شور کودکی .
| سیزدهمین جشنواره کتاب سال دفاعمقدس برگزیدگان و آثار شایسته تقدیر خود را در بخشهای مختلف معرفی کرد. | |
به گزارش خبرنگار مهر، اختتامیه سیزدهمین جشنواره کتاب سال دفاعمقدس عصر امروز دوشنبه اول آذرماه در تالار اندیشه حوزه هنری با حضور سید محمد حسینی وزیر ارشاد، سردار سید محمد باقرزاده رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، محمدرضا ترکی دبیر علمی جشنواره ، محسن مومنی رئیس حوزه هنری و جمعی از مسئولان فرهنگی و نویسندگان برگزار شد.... نمایشنامه ![]() در این بخش ،نمایشنامههای "رکاب" نوشته عزتالله مهرآوران، " شش خاطره و یک شکست" از غلامحسین دریانورد، "باد که مینویسد" نوشته آرش عباسی و "خط سرخ" نوشته محمدرضا نعیمی به ترتیب اول تا سوم و شایسته تقدیر شدند. |
بی خبر می اید
گاهی درهیئت یک لب قرمز
وگاهی
بایک اس ام اس
اما بپرهیز از
بوسه های اینترنتی و
بزک های الکترونیکی
اما
بپرهیز از
عشق های ماهواره ای
و بچسب به
ماه واره ایی
که از سمت
جنوب می اید
و دل تو را
ناگهان می رباید .
می دانم
تو در همین کلمات پنهان شده ای
در همین سطر ها
در لابلای گیج و گم این شعر
مثل پیکره ای زیبا
در خیال مرمرین
صخره سنگی
در ساحلی دور دست
مثل
نقشی وسوسه انگیز
در خواب کاغذی
یک درخت بی نام
در دل جنگل آمازون
به دست یک
نقاش چیره دست.
مثل سیاره ای گمنام
بلعیده شده در
حفره سیاه چاله ای سخت دل ،
مرا
بی زمان و مکان
رها کرده ای
و می دانم
تو در همین نزدیکی هستی
در کور راه های نابلد
این شعر
« رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست »
زندگي
مثل يك تابلو سياه مشق است
درهم ، سياه و بيهوده
هنر مي خواهد
كه كرشمه هاي نازكش را ببيني و
با قامت هاي كشيده اش
برقصي
و در هارموني
سياه و سفيد كلمات آن
غرق شوي
و در جستجوي انسان
با نستعليق فانوسش
روشن شوي
۱-
چند چاقو
در سایزهای مختلف
یکی، دو عدد پنجه بوکس
دکه ای مختصر و
جوانی کار بلد
دست هایم را ارزان می فروشم!
2-
بوی شلوغ و پرتاپر جوی را
می گیرم و ادامه می دهم
کاش
به دریا می رسیدیم
آبی و زلال
3-
با این بازار و
این ویترین های پر هیجان
با این مانکن های خیره و
این اماکن بی دردسر
«خوشا این بندر و
وضع بی مثالش»
4-
به ساحل
زیبای بندر گناوه خوش آمدید
به سرویس های بهداشتی پر اشتها و
آهنگ های بندری
خیلی جاز و مجاز
به دریای خواهرِ شامگاهی
5-
ببخشید
که کوچه هایم خاکی است و
پاهای شما بالا سونی ها
ظریف
ضمناٌ شما می توانید
کفش های مخصوص را
از بازارچه«شهرداری»
تهیه کنید.
6-
خدای را چه دیدی
شاید روزی«چین»
تنها بازار ماهی فروش های ما را
رونق داد و
و در بازار صفا
جیکه ارزان چینی
خریدیم.
7-
برای شما
آرزوی «بهروزی» داریم
و پاساژهای پر از
فشفشه و ترقه
و عروسک های باربی و
پتوهای دو نفره
و اسپری های مختلف
برای شما
شبی خوش در ساحل آرام این بندر
آرزومندیم.
8-
نارنجی، سبز،
قرمز، آبی و بنفش
رنگین کمانی و شاد
تند و تند
مثل فلفل در شب های شرجی
شیرین و شیرین
مثل«شیره سیاه»
در ظهر نخلستان
شور و بانمک
آورده در زیتون
پرورده دختران
اسپانیا و آرژانتین
تلخ تلخ
همچون
تیغ بر گلوی
گل خشخاش
زندگی
در همه رنگ ها
مزه ها، و لهجه ها
در این چادرها
جاری است.
9-
این تندیس را
جدی نگیرید
ایستاده با توری در دست
و اشاره ای به غبه دریا
در هراس چشمانش
چیزی جز
کابوس ناتمام
یک «بوسلمه» نمی بینی
10-
این هم اسکله
و مردی که
نامش جاشو است
و قطب نمایی که فقط
غبه رنج را
نشان می دهد
تا جزیره گنج!
ماه
مهربان تر
امشب نیز
بندرم
فانوسی را بر افروخته است
راهنمای بوسلمه پیر !
سراب
سراب نیست
برکه ای از دوبیتی است
و آب تنی پریا
راز
مرا چه رازي است
با اين نام
از نياكانم
دريانورد
قلاب
شايد
اين گلوي يك پري باشد
خون چكان و تشنه
سال نو
روز اول سال نو
زن کنار ساحل
کهنه می شوید .
یادداشتهای سفر به جبهه غرب
پنجشنبه 4/1/1367
ساعت 5/2 بامداد از پادگان الغدیر راه میافتیم. با کاروانی متشکل از نیروهای رزمنده، که در چند اتوبوس جا گرفتهاند و چند کامیون که وسایل تدارکاتی و نظامی را بار زدهاند. ما در معیت گردان ابوالفضل هستیم. گردانی قدیمی و با تجربه. با این گردان سال 64 در قبل و حین عملیات والفجر 8 آشنا شدم. آن موقع فرمانده آن یکی از بچههای دیر بود. یادم میآید و شاید در یادداشتهای روزانهام از عملیات والفجر 8 هم نوشته باشم که با این گردان در روز دوم عملیات تا نصفههای راه هم رفتم. اين گردان آن موقع میخواست به طرف کارخانه نمک در خط مقدم فاو برود ولي حالا راهی غرب و کوهستانهای مرتفع آن میشود. این گردان تجربه عملیاتهای آبی و خاکی هم دارد. چند روز از عملیات والفجر گذشته است و فکر می کنم این گردان و شاید گردانهای دیگر در قالب ناوتیپ امیرالمؤمنین(ع) قصد شرکت در مراحل بعدی این عملیات داشته باشند. حدود چند روز از این عملیات عقب هستیم. حلبچه بعد از بمباران وحشیانه عراق حالا در دست و در تصرف نیروهای خودی است و چند صد کیلومتر از اراضی عراق از دست حاکم ظالم این کشور، آزاد شده است.
کاروان ما یا بهتر بگویم گردان ابوالفضل حالا از جنوب به سمت غرب و کوهستانی میرود که چندی قبل در آن عملیات بیت المقدس نیز اتفاق افتاده است.
من و شاید خیلی از بچههایی که در گردان ابوالفضل سازماندهی شدند تاکنون تجربه حضور در جبهههای غرب نداشتهایم و فکر می کنم سفری هیجان انگیز و جذاب را در پیش رو داشته باشیم.
حدود ساعت 3 بعد از ظهر دیروز یعنی تقریبا یازده ساعت قبل از حرکت به ما خبر داده بودند که برای حرکت آماده باشید. از این یازده ساعت، هفت ساعت آن در شب واقع میشد و ما باید در این فرصت اندک آماده میشدیم. قبلا واحد ما تجربه لازم برای سفر و مأموریتهای اینچنینی داشت. اما چیزی که در این بین ما را تقریبا سرگردان کرده بود این بود که به ما نگفته بودند که چه تعداد نیرو بیاوريد یا چه امکاناتی برای این مأموریت لازم است. در این باره با ما صحبتی نشده بود. در هر صورت باید خود را آماده میکردیم. و امکانات تبلیغاتی لازم را فراهم می کردیم. اولین نکتهای که برای ما وجود داشت و همچنان به عنوان یک سوال در ذهن ما کم کم خودی نشان میداد این بود که ما وسیله نقلیه مناسب نداشتیم؛ وسیلهای رهوار که بتواند ارتفاعات و گردنههای کردستان را طی کند. تا اینکه لندکروز قبراق و رهوار همسایه روبرويمان یعنی واحد عقیدتی چشم ما را گرفت. پس از تلاش بسیار توانستیم این ماشین را قرض بگیریم. باید عجله میکردیم و وسایل لازم را بار ميزديم. به مسؤول تدارکات واحد گفتیم «یادت مياد برای مانور شهادت چه چیزهایی آماده کرده بودی حالا هم همانها را آماده كن و در پشت لندکروز بچين، محكم و مرتب». به مسؤول واحد سمعی و بصری هم گفتم وسایل لازم را آماده کند. اما نیروهایی که باید همراه خود می بردم در دسترسم نبود.
آنها در یکی از موقعیتهای شلمچه بودند. سریع تلفن کردم و به آنها اطلاع دادم که خود را برسانند. به هر جان کندنی بود آماده شدیم.
سرعت متوسط کاروان تقریبا 70 کیلومتر بود. با این سرعت حوصله همه سر رفته بود. چه میشد کرد. باید همه حوصلهها را جمع میکردیم و از آن حوصلهای که به نفع همه بود میساختیم. نماز صبح را حوالی اهواز میخوانيم و صبحانه را نزدیکهای اندیمشک صرف میکنیم؛ راس ساعت 9 و البته نان و پنیر.
حول و حوش ساعت 5/11 است که صدای مارش عملیات والفجر 10 نواخته میشود. حالا کاروان حال و هوایی دیگر دارد. موسیقی زیبایی که با جان بسیجیها عجین شده است.
کافی است یک بسیجی در شهر باشد و این صداي مارش را از طریق رادیو بشنود، خوشحال ميشود و در دل ناراحت، نگران و اندوهگین. زیرا میبیند که او در صحنه سرخ حق و باطل نیست. غبطه می خورد و فکر میکند، یک منزل از راه کربلا عقب افتاده است. روح و جان او با این مارش پیوند خورده است. وقتی خود در عملیات باشد و صدای آن را از طریق بلندگوهایی که روی تویوتاهاي لندکروز خاکی رنگ نصب شده است، بشنود، سر از پا نمیشناسد. این مارش در شهر برای او اسباب نگرانی است. با خود ميگويد كاش بال داشتم تا بتوانم تا خط مقدم پرواز کنم و به کمک دیگر برادرانم بشتابم. اما من که در این نیمه راه بسیجی بودم با شنیدن صدای مارش عملیات شارژ شدم.
در پنج کیلومتري پلدختر راس ساعت 2 بعد از ظهر و همزمان با نواختن مارش عملیات نماز می خوانیم و بعد از آن ساندویچی را به رگ میزنیم! دوباره کاروان راه میافتد و این فرصتی است که از دوست همراهم -گردان مالك اشتر- بگویم که جایش خالی است.
آنها در خط شلمچه مستقر بودند که ما راهی شدیم. اين گردان نيز در ناوتيپ، قدمتي به اندازه گردان ابوالفضل دارد. با این گردان نیز همچون گردان ابوالفضل و امام حسین(ع) و یکی دو گردان دیگر در عملیات والفجر 8 آشنا شدم. بافت اصلی گردان مالک اشتر را بچههای بوشهر تشکیل میدهند. بچهها از محلههای سنگی، دهدشتي، لواسر، بهمنی، و حفره و... فرماندهان آن تاکنون تغییر چندان نکرده است و شاید به همین خاطر منسجمتر به نظر میرسد.
البته آشنایی من با این گردان در عملیاتهای کربلای چهار و پنج و همچنین ضمن انجام مانورهای شهادت و وقتی که در خارگ مستقر بودند بیشتر شد؛ گردانی که در دل دوست داشت با این کاروان راهي کوهستان باشد.
سفر به کوهستان و به غرب برای ناوتیپ که بیشتر تجربه عملیاتهای آبی و خاکی دارد یک تجربه جدید به شمار میرود. در ضمن این چند سال که از تشکیل این ناوتیپ میگذرد شاهد چنین تجربهای نبوده است. خصوصا این که چگونه باید یکی دوگردان را باید ترابری کند. این سفر و مأموریت اگر هیچ دست آوردی برای ناوتیپ نداشته باشد حداقل این جابجایی و حمل و نقل خود تجربه بزرگی است.
این سفر دور و دراز لااقل این حسن را دارد که ناوتیپ با این امکانات کم، جنگ و نبرد در کوهستان را تجربه میکند و بسیجیها با همتی بلند از ناحیههايی مانند شلمچه، مادر و اروندکنار قدم به گردنهها و کوهستان ميگذارند.
قرار است راهنمای کاروان ما در پنج کیلومتری باختران به ما ملحق شود. و حالا كاروان رأس ساعت پنجونيم بعدازظهر در پنج كيلومتري باختران منتظر است؛ انتظاری که کمکم طولاني ميشود و تا ساعت ده شب نيز ميكشد. انسان وقتي چنين منتظر است كمكم نگران میشود. اما این نگراني را در نگاه بسیجیها نمی توان دید. حوالي ساعت ده شب بود که چشم ما به جمال راهنما روشن شد.
اما دیگر برای حرکت دیر شده بود راهی باختران شدیم و در مسجدی گرم و نرم اتراق کردیم و سر بر بالین گذاشتیم.
جمعه 5/1/1367
اولین بار بود که به باختران میآمدم. شهر را در نگاه اول جنگ زده یافتم. مردم این شهر به علت بمبارانهای مداوم دشمن به اطراف پناه برده بودند.
صبح این روز و روشنایی هوا فرصتی است که به خیابانها و در و ديوارها و مردم این شهر نگاهی بیندازم.
کاروان صبح زود حرکت کرده بود. قبل از این کاروان کاروانی که در تاریخ سوم فروردین به سوی کوهستان و جبهههای غرب حركت کرده بود؛ کاروانی که واحدهای ستادی و گردانهاي تخریب و ادوات و تدارکات را شامل میشد. این کاروان قبلا در منطقه و بر فراز کوه های سر به فلک کشیده اتراق کرده بود و منتظر گردانها و کاروهان های دیگر بودند تا به آنها ملحق شوند. کاروان ما نیز داشت کم کم با منطقه کردنشین و پیچ و خمها و کوههای بلند سر به فلک کشیده آشنا می شد و شاید حالا در ذهن خیلی از افراد کاروان روزهای تلخ سال های 58، 59 و 60 زنده شده بود. روزها و ماههایی که کردستان در شعلههای فتنه گروهکها میسوخت و صدها تن از پاسداران و بسیجیان و پيشمَرگان جان خود را در راه حفظ تمامیت ارضی این مرز و بوم باختند.
کاروان و وسایل حمل و نقل این کاروان قبلاً فقط دشت و دریا را می شناخت ولی حالا با سختی و زمختی کوهستان رو به رو بود؛ راههای پر پیچو خمی که باید کاروان ما با آن دستوپنجه نرم میکرد.
کمکم سر و کله شهرهای کردنشین داشت پیدا ميشد. نخستین شهری که بعد از چند که معمولا در کوهپایهها قرار داشتند، شهر «روانسر» بود؛ شهری تقریبا پرجمعیت با نمای بسیار زیبایی از یک چشمه بزرگ که از وسط خیابان میگذشت و خود به خود میدان زیبايی را از آب فراهم آورده بود. این منظره همه را مجذوب کرده بود. با خود میگویم این همه آب زلال، آب شیرین، آبی که شاید کسی به اندازه ما گذرندهای قدر آن نداند.
این شهر را نيز با همه زیباییهايش پشت سر میگذاریم و به شهری دیگر ميرسیم.
«جوانرود» شهری تقریبا بزرگ و پرجمعیت. قبلا از این شهر برادرم «حسن» برایم گفته بود؛ زمانی که او در جبهه غرب به سر میبرد اگر چه گاهی به این جا و این شهرها سفر نکرده بودم ولی برایم آشنا میآمد.
این جادهها و مناظر را قبلا در ذهن خود مجسم کرده بودم. مثلا وقتی که شهید علیرضا غلامی یکی از دوستانم در سال 60 به اتفاق تني چند از ديگر دوستانم به منطقه نوسود رفتند و عليرضا در همانجا به شهادت رسید. من بارها صحنه شهادت و سنگری که درآنجا مشغول دیدهبانی بود را در ذهن خود مجسم کرده بودم. از این شهر نیز میگذریم تا به آبادی دیگری به نام «تازهآباد» میرسیم جایی که دوستان دیگر شب قبل را آنجا اتراق کرده بودند؛ کنار یک قبرستان و در هوایی آزاد و زیر آسمان پرسِتاره. حدوداً ساعت 11 که به آنجا ميرسیدیم چند دقیقه آنجا میمانیم و باز آهنگ رفتن میكنیم و به راه میافتیم. این بار به راهنمایی یکی دیگر از برادران. یک ساعت دیگر میکوبیم و جادههای پر فراز و نشیب را پشت سر ميگذاریم تا به مقر دیگر میرسیم؛ جایی سرسبز و باز، جایی با آبی روان در کنار. به یاد حافظ میافتم و آب ركناباد و ياري خوش. چه خيالها ميكنم در لحظههايي كه ممكن است هر لحظه میراژی درآسمان ظاهر شود و این جای سبز را تبدیل به جهنم كند و كاش این خیال را نکرده بود زیرا خیل میراژهايی میبینیم که بر فراز سر ما ظاهر میشوند و ما را در دشت پراکنده میسازند. اینجا نیز امن نیست. بار دیگر صلا میدهند که باید حركت کنیم. بار و بنديل را ميبنديم و راه می افتیم اما قبل از اينكه راه بيفتم، بگذاريد نقطهاي از یکی از دوستان(مسؤول تداركات ناوتيپ) که شب قبل را در اینجا به سر برده اند تعریف کنم. او میگفت: «برای شام کمبود نان داشتیم نانوایی هم در تازهآباد نبود به مسجد رفتیم و به مرد میانسالی گفتیم که کجا میتوانیم نان بيابیم و او بلافاصله رفت و میکروفون را به دست گرفت و حرفهایي به کردی زد. حرفهای او به وسیله بلندگو همه جا پخش شد. لحظاتی بعد دیدیم خیلی از مردم از زن و مرد گرفته در حالی که چند نان در بغل گرفته بودند به مسجد آمدند. از این صحنه کاملا هیجان زده شدم و هر شکی که در ذهن و دل من از کردستان و مردم آنجا جا گرفته بود کاملا زدوده شد.» با این خاطره تازهآباد را نیز ترک میکنیم و باز بر جاده میتازیم تا باز به منطقهای دیگر برسیم؛ منطقه ای بر فراز کوههای سر به فلک کشیده. كاروان ميایستد و پراکنده می شود. گردان به گوشهای ميرود و ما هم به گوشهای دیگر. جستجو میکنیم و جایی را برای برافراشتن چادر پیدا میکنیم. حالا در داخل چادریم فرشی نداریم و خسته و کوفته ميخوابيم و غریبی منطقه و سردی هوا را فراموش می کنیم.
شنبه 6/1/67
امروز فرصتي است كه به چادر برسيم. بيلي را برميداريم و به جان تپه ميافتيم تا زير پايمان صاف باشد و براي نشستن راحت. تا ظهر مشغول ميشويم. اين چادر حالا هم محل كار ماست و هم محل استراحت ما. بايد با لوازمي كه داريم حضور ناوتيپ را به شكلي در منطقه و براي نيروهاي خودي اعلام كنيم و به شكلي براي نيروها به خصوص نيروهاي رزمندهاي كه در گردانها سازماندهي شده است روحيهبخش باشيم در اين جاي غريب و بر فراز اين همه كوه و جاده هاي پرپيچ و خم كافي است در سر يك پيچ و در كنار جادهاي تابلويي را برزمين بكاريم و رزمندهاي نوشتهمان را بخواند. نوشتهاي مثل اينكه: «خالو خسته نباشيد» همين يك جمله كافي است كه لبخندي بر لب او بنشيند. خب بايد از فردا مشغول شويم و برويم صندوقهاي چوبي مهمات را جمعآوري كنيم و از آن تابلو بسازيم. ميخ و چكشي و ارهاي لازم است كه آوردهايم.
كارهاي تبليغاتي ديگري نيز بايد انجام دهيم مثل نمايش فيلم در چادرها، احياناً نماز جماعتي و كتابخانهاي كوچك براي نيروهايي كه دوست دارند اوقات بيكاري خود را صرف مطالعه كنند. دوربين عكاسي و فيلمبرداري هم كه همراه داريم.
10/1/67
نوشتن هم حال خودش را ميخواهد. چند روزي سراغ كاغذ و قلم نرفتم و ننوشتم اما عاقبت بر تنبلي چيره شدم دفتر يادداشت را باز كردم و نوشتم. همين كلمههايي كه مثل مورچهاي سياه بر اين نقطهچينهاي خاكستري رنگ در حركت هستند.
دو، سه روز قبل گردانهاي ذوالفقار و كميل نيز به كاروان ملحق شدند و در همين نزديكيها مستقر هستند. هميننزديكيهاي اينجا مثل هميننزديكيهاي جنوب نيست. اينجا اگرچه مسافتها در نگاه نخست كم جلوه ميكند اما تا اين مسافت طي شود جان آدم به لبش ميرسد.
كمكم ماشين تبليغات هم راه افتاده است و از اينكه بيكار نيستيم عذاب وجدان نداريم. يكي از كارهاي تبليغاتي ما همين تهيه تابلوهاي تبليغاتي است كه از زاويه ديد ديگر موقعيت تيپ ما را براي محرم اعلام ميكند. ما اين تابلوها را معمولاً از صندوق مهمات ميسازيم چوبي كه در اين صندوقها به كار رفته شده است سخت نيست و به آساني اره ميخورد و در مقابل ميخ نيز مقاومت چنداني نميكند.
براي پيدا كردن اين صندوقها با «عليرضا» راهي خط شديم و عاقبت توپخانهاي را در ته يك دره پيدا كرديم و كلي صندوقهاي شكسته بار زديم و راهي مقر خودمان شديم.
در همين حيص و بيص كه ما سرگرم كار خودمان هستيم ميبينم كه گردان ما را نيز شور و نشاطي فرا گرفته است. شوري كه حال و هواي قبل از عمليات را تداعي ميكند. در همين رابطه جلسهاي با حضور فرماندهي ناوتيپ و با حضور كليه مشمولين واحد و فرماندهان گردانها تشكيل شد و ميزان آمادگي بچهها براي عمليات بررسي گرديد. تقريباً همه براي عمليات آمادگي لازم را داشتند.
جنب و جوش عملياتي را حالا در تكتك چهرهها ميتوان مشاهده كرد. من نيز كمكم با خطهاي عملياتي آشنا ميشوم. يكي از آنها «شاخ شميران» نام دارد.
«شاخ شميران» تپهاي است مرتفع كه بر همه تپههاي اطراف خود احاطه دارد. اين تپه در عمليات بيتالمقدس 4، پس از سه شب متوالي به تصرف نيروهاي اسلام درآمد. اكنون هم تلاش عراقيها براي بازپسگيري اين منطقه مي باشد.
تپههاي «بالامبو» از جمله تپههاي ديگري است كه با آن آشنا شدم.
از همين جايي كه چادر ما مستقر است نيز ميتوان اين ارتفاعات را مشاهده كرد.
11/1/67
با تنی چند از دوستان جهت بازدید از مناطق آزاد شده در عملیات والفجر 10 و بازدید از شهر حلبچه راهی میشویم و به جادههای پرپیچ و خم کوهستانی میرسیم که واقعاً دل شیر میخواهد کسي در آن وسیله نقلیهای را به حرکت درآورد. در این جادههای باریک و خالی فقط این تابلوهای رنگارنگ است که مونس توست؛ تابلوهایی با شعارهای شیرین «درود بر علیاکبرهای زمان»، «آیا میدانی امام سلام رسانده»، «لبخند گل زیباست» و... . خوشبختانه شعارها و تابلوهای جبهه چه از نظر محتوا و چه از نظر شکل متنوعتر شده است. زیر بیشتر تابلوها آرم تبليغات فاتح خیبر امضا شده است که بعدها درمییابیم همان تبلیغات لشکر 11 امیرالمومنین(ع) است.
در طول جادهای که به حلبچه ختم میشود تابلوها، موقعیتها و محورها خاطرهانگیز است. «محور هاشم»، «محور فاتح خیبر»، «محور نجف اشرف»، «موقعیت شهید»، «پل شهید موسی عیسیپور» و... . کاش میتوانستم از تمام این تابلو فیلم و عکس تهیه كنم. مثل این شعار و این تابلو «مسافر کربلا صلوات»، «اللهم صل علی محمد و آل محمد». 60 کیلومتر را طی میکنیم و بعد از حدود دو ساعت و نیم که از حرکت ما میگذرد به جایی سرسبز و با چشمههای روان که در خواب هم آن را نمیدیدم روبرو میرسيم؛ جاییبهشتیوار که مشرف بر شهر حلبچه است.
خوشبختانه دوربین فیلمبرداری و عکاسی هم همراه دارم و میتوانم دلی از عزا درآورم.
اما هنوز نمیتوانی به این آبها و این سبزهها اعتماد کنی. مبادا هنوز آثار آن بمباران شیمیایی لعنتی مانده باشد.
از تپه سرازیر میشویم و به طرف شهر حلبچه میرویم. نرسیده به شهر چند نفر بومی را میبینیم که دست تکان میدهند و ما هم جواب میدهیم. کجا میروند نمیدانم شاید میخواهند بروند به باغ و مزرعهشان در اطراف شهر سری بزنند یا... نمیدانم! پشت لندکروز ایستادهام و فیلم میگیرم با دوربین تبامکس که خود نعمتی است. چند پیرزن هم میبینم. به بازار میرسیم. تمام درهای مغازهها کنده شده است. از لابهلای در مغازهها اجناس بسیاری میتوانی ببینی.
به مقر «شرطه» یا مقر پلیس شهر حلبچه میرسیم. داخل ساختمان میشویم. از آنجا نیز دقایقی فیلم میگیرم. از پروندههای پراکندهای که در کف اتاقها افتادهاند. در خیابانهای حلبچه به وسیله ماشین دور میزنیم. این شهر زیاد بزرگ نیست و اگرچه به شکل پراکنده اهالی این شهر را مشاهده میکنی اما هنوز این شهر غمگین است و در سکوتی که گاهگاهی صدای توپی آن را میشکند غرق در عزا است. «غریب و مظلوم» با این دو کلمه شاید بتوان این شهر را توصیف کرد. شهر حلبچه را به قصد شهر «دوجیله» پشت سر میگذاریم. در بین راه کمکم اجساد متعفن مزدوران دشمن را میبینیم که یکیدوتا نیستند از دهها نیز متجاوزند. خودروهای خراب و سوخته عراقیها در کنار جاده «حلبچه به دوجیله» و «دوجلیله به خورمال» بیداد میکند. در «دوجیله» با مشاهد قرآنی که از بالای در هال یک منزل آویزان بود به شدت متاثر ميشوم. خوشبختانه كسي به اثاثيه اين منزل دست نزده است. با خود فكر ميكنم كه روزي در اين شهر و در اين خانه زندگي جريان داشته است همانطور كه در خرمشهر روزي زندگي جريان داشته است. جنگ واقعاً بيرحم و وحشتناك است اما دفاع امري مقدس است. دفاع از دين، ناموس، مملكت.
در شهر دوجيله پيرزني را ميبينم كه در كنار يك جسد عراقي ايستاد است و با يك دست روي دست ديگر خود ميزند و اظهار ناراحتي ميكند. نميدانم شايد اين جسد كس و كار او باشد. به او نزديك ميشوم. به جسد نگاهي مياندازم. ميانسال است. ميخواهم فيلم بگيرم اما دلم نميآيد. به خود ميگويم كه چه بشود. در اين شهر دو پيرمرد و دو پيرزن ديگر هم ميبينم كه با فارسي شكستهاي به ما گفتند كه براي تهيه آذوقه به شهر «دوجيله» آمدهاند و حالا ميخواهند به شهر حلبچه بروند و وسيله نقليه ميخواهند. اما راه ما متاسفانه به سمت شهر «خورمال» بود.
بعد از اندكي توقف در شهر دوجيله باز حركت ميكنيم و جاده «خورمال» را پيش ميگيريم.
«خورمال» دهكدهاي بيشترنبود. از آنجا يك دور كامل ميزنيم تا باز به جاده شهر حلبچه ميرسيم و نهار را تقريباً بعدازظهر روي تپههاي سبز مشرف بر شهر در كنار چشمهاي زلال و خنك صرف ميكنيم.
و باز حافظ و ياد اين «آب ركناباد». نهار ما عبارت است از چند كنسرو ماهي و لوبيا و چند تكه نان. نماز را نيز بر فراز همان تپه ميگزاريم و باز جادههاي پر از سراشيبي و پرپيچ و خم را به مقصد اردوگاه ره ميگشاييم.
12/1/67
با خود میگویم، هی تو روزی ناسلامتی شاعر بودی و شعر میگفتی چی شد؟
چشمهات خشک شد. به خود جواب میدم نه، آنطور که میگویی شاعر نیستی. خلاصه با خودم کلنجار رفتم و دفتر شعرم را باز کردم و نوشتم. البته قبلاً در کاغذی نوشتم و بعد پاکنویس کردم.
پژمرده، افسرده
در فصلی سبز
در خلوتی سرد
کنار جادهای تنها
کنار تابلویی گویا
با دیدهای پویا
مظلوم،
نشسته سر در خویش
و از خاکیپوش
گلگون جامهای،
نشانی، خبری میپرسد
گلی سرخ،
شقایقی داغ،
که بیقرار، داغدار
خبر از شقایقهای
پشت آن تپه سبز،
خبر از خزان سرد
خزانی سخت،
خبر از گلهای شهر
«حلبچه» میگیرد.
15/1/67
چادر ما در دامنه تپهای واقع شده است و مشرف به درهای است که آبی آرام و روان و زلال از آن میگذرد. البته در سراشیبی آن تپه که با تلاش پیگیر و همت دوستان به این شکل هموار و مسطح شده است.
بعد از آنکه از حلبچه برگشتم، چادرها را خالی از سکنه دیدم و شنیدم که نیرویها برای یک مانور عملیاتی به تپههای تازهآباد رفتهاند. حس کردم داریم به وقت موعود نزدیک میشویم و باز جلسهای با حضور فرماندهان گردان ما و واحدها، برای آنکه میزان آمادگی و روحیهها چگونه است...
اما دیری نمیپاید که میشنوم عملیاتی نخواهیم داشت و باز تأسف و اندوه و دلتنگی. ظاهراً از اصل غافلگیری که یکی از اصلهای مهم یک عملیات محسوب میشود نمیتوان استفاده کرد زیرا دشمن در آمادگی کامل به سر میبرد و دلیل دیگر اینکه در این عملیات به تنهایی میخواستیم عمل کنیم و پشتیبانی نیرویی در کار نبود. در پی این خبر، به گردانهای ذوالفقار و ابوالفضل مرخصی و تسویه حساب داده میشود.
و یک خط پدافندی نیز در سمت راست تپه شاخشمیران به نام تپه «تیمور جنان» به گردان کمیل واگذار میگردد. خب چه میشود کرد شاید مصلحت خداوند در این کار بوده است.
16/1/67
امروز تصمیم میگیرم به خط پدافندی که در اختیار تیپ ما است سری بزنم. با وسیله نقلیه واحد مخابرات و دوستانم، دوربین عکاسی و فیلمبرداری عازم خط میشویم.
به مقر فرماندهی میرسیم و نهار را همانجا صرف میکنیم و به اتفاق یک راهنما عازم خط میشویم. رسیدن تا تپههای که نیروها در آن مستقر هستند 5/2 ساعت طول میکشد. خوشبختانه بار سنگینی نداریم و دوست راهنما که یک بسیجی است نیر ماشاءالله خیلی کمحرف است و به سوالات، تلگرافی جواب میدهد و صد البته ملاحظات حفاظتی را در صحبتهایش به شدت رعایت میکند.
در بین راه دو برادر بسیجی را به همراه یک قاطر میبینم. آنها وسایل تدارکات و تغذیه را با همین قاطر جابجا میکنند و داشتند از خط برمیگشتند. دوربین فیلمبرداری و عکاسی را به کار میاندازم. آنها حدود دو ساعت است که حرکت کردهاند. اهل روستای «درودگاه» برازجان هستند. خیلی خجالتی هستند و با هر سوال ما چهرهشان رو به سرخی میگراید. معلوم است که از طبقه به اصطلاح آسیبپذیر جامعه هستند؛ طبقهای که بار سنگین جنگ را به دوش دارند؛ طبقهای که عاشق انقلاب و امام خود هستند. حدود 17 سال دارند. از یکیشان میپرسم؟
- چند بار که به جبهه میایی؟
- چهار بار.
- یعنی چند ماه میشه؟
- نمیدونم ده دوازده ماهی میشه.
- دانشآموزی نه؟
- بله
- و اهل یکی از روستاهای برازجان؟
- اهل «درودگاه»
- دلت برای نخلهای آبپخش تنگ نشده؟
سکوت میکند و باز چهرهاش رنگ به رنگ میشود. در طول خدمتم در ناوتیپ امیرالمومنین با این قشر نوجوان و جوان بارها و بارها برخورد کردهام. خب آدم بلافاصله به یاد افرادی میافتد که در شهر خودشان شهره به انقلابی بودن و مذهبی بودن هستند اما یک روز هم به جبهه نیامدهاند.
مگر امام حجت را بر همه تمام نکرده است. پس چرا باید بیشتر جبهههای ما را فقط بین 17 تا 22 سالهها پر کنند...
به اولین سنگر میرسیم، مقر فرماندهی گروهان یکم است از گردان کمیل که در سه طرف و جناح خود دشمن را میدیدند. با تعدادی از رزمندگان مستقر در سنگر صحبت میکنم و نماز را در سنگرشان میخوانم، البته سنگری که هنوز سقفی ندارد و از چند سنگ ساخته شده است؛ سنگر ساده و نه از جنس بتون.
از آنجا به پایین و آنگاه به دنبال سنگرهای گروهان دوم، اکثر تپهها را گشتیم. متأسفانه خستگی و فرا رسیدن شب مانع از جستجوی بیش از حد ما شد. با همان دوست بسیجی همراه باز میگردیم.
خب مثل اینکه خستگی از تنم هنوز بیرون نرفته است، شاید اگر بخوابم....
خواب گفتی و کردی کبابم.
20/1/67
خوشبختانه امروز نیز طبع شاعری ما گل کرد و غزل گفتیم که چندان هم تعریفی نداشت! البته حسن این غزل در این بود که احساس کنم طبعم خشک نشده است و با چند «بیل» میتوان به چشمهای زلال رسید. بگذریم امروز هم روزی دیگری بود که از عمر گذشت. روزی از هزاران روزی که میگذرد و ما قدر آن را نمیدانیم. گاهی پرثمر و گاهی بیثمر.
قرار بود امروز نیز به خط مقدم بروم و در کنار رزمندگان روحیهای تازه کنم و از بچههای گردان کمیل درس بگیرم که متاسفانه نشد و باز ما ماندیم و این چادر! خبر دیگری که امروز شنیدم نتایج انتخابات مجلس سوم بود که اعلام کردند نماینده بوشهر و گناوه باز آقای نبوی شد و راهی مجلس شد تا چهار سال دیگر نماینده این خطه باشد. امیدوارم این نماینده در این چهارسال بتواند با موضعگیریهای خود نسل جوان و انقلابی و حزبالهی جامعه را قانع کند..
شیخ صالح
24/1/67
فکر میکنم همین روزها باید چمدان و ساک خودمان را ببندیم و این خاک و دیار را ترک کنیم. نمیدانم. نشانههایی وجود دارد که به همین زودی زود این اتفاق خواهد افتاد. به خصوص که این دل تنگ شده است این چیز را دریافته است. بله دلم، سنگ شده است. به خصوص در این غروب که با غروبهای نارنجی گناوه تفاوت دارد. در هر صورت به همین زودی این دیار را ترک میکنیم به کجا؟ به کدام سمت؟ فرق نمیکند؟ باز نمیدانم. ندانستن چقدر سخت است.
در هر صورت این دلتنگی ول کن من نیست. شاید دارم دوستانی را اینجا جا میگذارم مسکن، جایی و سنگری را جا میگذارم. با چه اندیشهای آمده بودم، با چه شوری، با چه شخصی و با چه گرمی! حالا چه؟ فقط با یک دل تنگ دارم میروم... کاش میتوانستم، گوشه از این دیار و این خاک و این هوا را در گوشه ساکم میگذاشتم و با خود میبردم. کاش میتوانستم ازدوستانم یک کپی میگرفتم و با خود میبردم. آن وقت مجبور نبودم آلبومهای دلتنگی خود را ورق بزنم. اصلاً کاش نمیرفتم و مجبور نبودم به حرفهای کذایی دلم گوش بدهم. بله، دارم کوهستان را جا میگذارم و دهها چشم و نهر و آبشار را. دارم جادههای پرپیچ و خم خط مقدم را ترک میکنم. دارم آسمان آبی و شفاف کردستان را جا میگذارم. دارم شهرهای روانسر، جوانرود، تازهآباد، شیخصالح، ده شیخ را جا میگذارم. دارم خاک مقدس که سراسر پوشیده از شقایق است را تنها میگذارم، ببخشید جا میگذرام. بله دارم گوشهای از دل خود را نیز اینجا میگذارم. شاید دیگر چهره کودکان کردستانی را ببینم که چگونه با شعف و شادی تمام دست تکان میدادند. شاید دیگر قیافههای رنجور و ستمدیده و زنهای مظلوم دههای پراکنده این دیار را نبینم. شاید دیگر چهرههای رنج دیده مردها و زنهای کرد را نبینم. چه کنم باید گوشهای از دل خود را نیز اینجا بگذارم خوب نیز جا میگذارم، چارهای نیست. دلی که اینک رنگ داغ شقایق گرفته است چه کند. دلم تنگ است...
شیخ صالح
يادم باشد
چند روز ديگر عيد است
يادم باشد
براي تو يك پيراهن بخرم
به رنگ ارديبهشت
براي ايليا
يك كفش
از جنس تابستان
و چند خرت و پرت ديگر
براي سوغاتي و از اين چيزا!
و اگر
پولي در بساطم ماند
براي خودم
يك ساحل تنها
كنار دختر دريا!
چه وقت؟
با كه؟
چطور؟
نميدانم كجا پيدايش كنم؟
آيا چشمانش همچنان آبي است
بعد از اين همه رنگ.
آيا مرا فراموش نكرده است
بعد از اين همه خاموش
نميدانم تا چه وقت
تا كي
بايد كنار اين گنگ بنشينم و
شبهايم را بي تو
سپيد بسرايم!
اي خون اصليت به شتكها، ز غدیران
افشاند، شرفها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب و بلا آمد، و آنگاه
آمیخته با خون سیاوش در ایران
سخن درباره تعزیه یا شبیهخوانی به عنوان یک نمایش مذهبی كه در ایران نطفه بست و به کمال رسید، بسيار رفته و کتابهای زیادی در این باره موجود است که شاید نگارش این مقاله را اضافی و خالی از لطف نماید. اما در روزهای که داشتم پيرامون این رویداد نمایشی میخواندم، حس کردم باید در این باره بنویسم؛ اگر چه تکراری بنماید. هنگام نوشتن احساس کردم این مقاله میتواند تفاوت اندکی با مقالههای دیگر داشته باشد كه نگارش آن را ضروری مینمود. در این مقاله بنده به اختصار پیرامون تعریف، پیشینه، ساختار و چگونگي اجرا، عناصر و نمادها و نشانهها گستره تعزیه نوشتهام و اشارهای هم به نظر علما در مورد اين نوع نمایش داشتهام. در پایان نیز منابع، کتابها و مقالههايي كه در نگارش این مقاله استفاده کردهام، آوردهام تا علاقهمندان به شكل مفصل بتوانند مطالعات خود را در این باره گسترش دهند.
1- تعزیه:
تعزیه در لغت به معنی سوگواری (تعزیت) بر پای داشتن یادبود از دست رفته، تسلیت، امر کردن به صبر و پرسیدن از خویشان مرده است.
تعزیه که به آن شبیهگردانی یا شبیهخوانی نیز میگویند در اصطلاح نمایشی است که بر پایه قصهها و روایات مربوط به زندگی خاندان پیامبر اسلام خصوصا وقایعی که در محرم سال 61 هجری در کربلا برای امام حسین(ع) و خاندانش پیش آمد و به زودی گسترش یافت و هم جنبههاي داستاني و تلفني فرهنگ توده را شامل شد.»
یا به تعبير دیگر نوعی نمایش مذهبی و سنتی ایرانی است که در آن بیشتر درباره شهادت امام حسین(ع) و مصائب اهل بیت گفته ميشود.»
2- پیشینه تعزیه:
شاید بتوان چگونگی پیدایش، شکلگیری و بلوغ یا به تعبیر دیگر سیر تکوینی تعزیه را چنین برشمرد:
2-1) نمونههایی از شبیهسازی در دوره پیش از اسلام ایران موجود بوده است. در اين باره نقل شده است که پیشینه تعزیه به آیینهایی چون مصائب میترا، سوگ سیاوش و یادگار زريران باز میگردد. برخی نیز پدید آمدن آن را متأثر از عناصر میان رودان، آناتولی و مصر و کسانی نیز مصائب مسیح و دیگر افسانههای تاریخی در فرهنگهای هند و اروپایی و سامی میدانند. البته این نظریه که تعزیه و نقطه پیدایش آن به ایران پیش از اسلام یعنی به سه هزار سال سوگواري بر مرگ پهلوانان مظلوم داستانهای ملی ایران، سیاوش (سوگ سیاوش) نسبت داده و این آیین را مایه و زمینهساز شکلگیری تعزیه دانستهاند، قویتر است.
2-2) جنتي عطایی در کتاب بنیاد نمایش در ایران مینویسد: «از قرن دوم، چون ادبیات ایران جهت خود را عوض کرد و مسیری جدید برای آن یافتند. از این تاریخ به تدریج رثاي مذهبی و آثار تخیلی حماسي و مضامیني مربوط به شرح دلاوری و فداکاریهای شهدای کربلا و واژه تعزیه یا شبیهخوانی در دفتر ادبیات فارسی پیدا شد و رفته رفته رو به فزونی نهاد تا بالاخره در قرن نهم فصلی معتبر را اشغال نمود.» در هر صورت تعزيه که قبلاً نوعی سوگواري بوده است شاید از همان موقعی شروع به رشد و نمو کرده باشده که معز الدوله احمدبنبويه در دهم محرم سال 525 هجری قمری در بغداد به مردم دستور داد که «برای حسین بن علی(ع) دکانهایشان را ببندند و بازار را تعطیل کنند و فروش نکنند و نوحه بخوانند و در شهر بگردند و سیلی به صورت بزنند و مردم چنين کنند.»
2-3) در دوره صفویه که نمایشهایی چون دستهگردانی، روضهخوانی، قمهزنی، سنگزنی و نقشگردانی، دفن شوندگان، عٌمرکشان و حیدري، نعمتی و نمایشهای غیر مذهبي نیز به اوج خود رسیده بود، عناصر اصلی تغزیه نیز تکوین یافت. با نگارش و پخش و گسترش کتاب روضه الشهداء که نوعی کتاب مقتل بود و به قلم حسین واعظ کاشفی به نگاشته شده بود تعزیه نیز در کنار روضهخوانی جان گرفت.
کتاب روضه الشهداء که به نثر نوشته شده است، در برگیرنده ده باب است که هر باب آن به یکی از اهل بلا يعني انبیا، ائمه اصفيا و شهدا اختصاص دارد. باب هفتم آن درباره امام حسین(ع) و مصائب اوست. در دوره صفویان خیلی از مداحان و مناقبخوانان به خواندن مطالب روضه الشهداءدر محافل مذهبی پرداخته و این شیوه آنها بعدها به روضهخوانی شهرت یافت. بعدها به خصوص در زمان کریم خان زند مطالب آن را به شکل نمایشی در آوردند و نمایش تعزیه بر پایه آن شکل گرفت.
داوود حاتمی در مقاله تعزیه و تاریخچه آن نزد خاورشناسان در مورد تکوینی شکلگیری تعزيه در دوره صفوی مینویسد: «نخست دسته سوگواری فقط دستههایي بودند که به آرامي از پيش چشم تماشاگران ميگذشتند و به زنجیرزنی و کوبیدن سنج و مانند اینها میپرداختند (سوگواری به صورت سيار). این دستهها علمهای که بیشباهت به ابزارهای جنگی نبود با خود حمل میکردند و با همسرایی در خواندن نوحه، ما جرای کربلا را برای مردم باز میگفتند. رفتهرفته آوازهای دسته جمعي کمتر شد. در همین هنگام بود که چند واقعهخوان با همراهي سنج و طبل و نوحهخوانی ماجرای کربلا را در نقطههايی برای تماشاگران نقل میکردند (سوگواری به صورت ساکن) کمکم جای نقالان را شبیه شهیدان کربلا گرفت.
کار این شبیهها به این ترتیب بود که با شبیهسازی و پوشیدن جامههایی نزدیک به روزگار واقعه وارد میشدند و مصیبتهای خود را شرح میدادند. مرحله بعدی گفتگو و محادثه در کار شبيهها بود و همین گونهها بود که به پیدایش بازیگران برای بازآفرینی ماجراهای تعزیه انجامید. گویند در یک مجلس روضهخوانی در تبریز به سال 1050 هجری قمری خواننده کتاب (شاید روضه الشهداء) چون به اینجا رسید که شمر لعین حضرت امام حسین(ع) را چنین شهید کرد، همان ساعت از سرا پرده شبیه شهیدان روز عاشورا و نیز شبیه کشته شدگان اولاد امام حسین(ع) را به میدان آوردند. گاه نیز به مناسبت مطالب تصویری به خوانندگان میدادند. (پرده داری)
اغلب سفرنامههای اروپا يیان که از منابع توصیفی این نمایش آیینی به شمار میآیند، در این مرحله، از تکامل تعزیه در عصر صفویه از وجود شبیه تنی چند از شهیدان کربلا در دستههای سوگواری یا حمل جنگافزارها و عماریهای كه در تابوتهايی قرار داشتند و در تابوتها (مانند تابوت طفلان مسلم و يا حجله حضرت قاسم) سخن میگویند.
2-4) شکلگیری تکوینی و پیدایش تعزیه در دوره زندیه
در این روزگار دو صورت سوگواری یعنی «روضه خوانی» و «دسته گردانی» با هم در آمیختند و پایه تعزیه را بنا گذاشتند. در دستهگردانی عناصر نمایش زیادی وجود داشت و همچنين روضهخوانی که عناصر نمایش همچون بازگویی، شرح مصایب، کنشهای غیر کلامی، زبان تصویري، داستان پردازی، تکخوانی و جمعخوانی وجود داشت و این باعث شد تحولی در تعزیه داری پدید بیاید.»
برخی از محققان معتقدند در دوره کریم خان زند سفیری اروپایی (ویليام فراکلین) نمایش تراژدی را برای کریم خان زند توصیف ميكند. او دستور ميدهد وقایع کربلا را در شکل نمایش تراژدی درآورند.
لبنان تعزیه که تقریبا در نیمه دوم دوره صفویه گذارده شده بود به تدریج در اواخر دوره زندیه به نمایش مذهبي ایران يعني تعزیه انجامید. البته پیشرفت تعزیه به علت روابط دوستانه و صمیمانه نادر شاه افشار با حکومت عثمانی متوقف شد ولی دوباره در دوره زندیه تعزیه جانی تازه گرفت.
انگیزه اصلی توجه به تعزیه را میتوان در علاقه مذهبی عامه مردم و اشراف با ایمان ديد و در کنار آن انگیزه کسب اعتبار و دستیابی به حقیقت اجتماعی بیشتر در میان طبقه اعيان و مردم مرفه بود. انگیزه دیگر را میتوان به سرگرمی و تفنني این نمایش مذهبي اشاره کرد زیرا مشاهد تعزیه هم موجب ثواب و اجرا اخروی بود و هم نوعی سرگرمی به شمار میرفت.
2-5) تعزیه در دوران قاجاریه
عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من مینویسد: «ناصرالدین شاه که از همه چیز وسیله تفریح میتراشید، در این کار سعی فراوان به خرج داد و شبهخوانی را وسیله اظهار تجمل و نمایش شکوه و جلال سلطنتش کرد و آن را به مقام بزرگی رساند. شاهزادهها و رجال هم به شاه تأسی میکردند و آنها هم تعزیهخوانی راه میانداختند. کمکم تکیههای سر محل که سابقاً تعزیههای عامیانه میخواندند، از حیث نسخه و تجمل به بزرگان تأسی جسته و هر یک به فراخور توانایی اهل محل بیش و کم تجمل و شکوه را در این عزاداری وارد کردند. همین که اعیانیت در تعزیه وارد شد.
نسخههاي تعزیه هم اصلاح شد و پارهاي چیزها که مربوط به عزاداری نبود مانند تعزیه دره الصدف و تعزيه اميرتيمور و تعزیه حضرت یوسف و دختر قریش نیز در آن وارد گردید و برای اینکه جنبه عزاداری آن هم با از بين نرود. در مقدمه یکی از حکایات نیمه تفریحی و نیمه اخلاقی و در آخر یکی از واقعیات یوم الطف به نمایش گذاشته میشد.»
بیضایی در کتاب نمایش در ایران مینویسد: «بر اساس مدارک موجود معلوم است که در دهه اول و ماههای محرم عهد ناصرالدین شاه تقریبا سیصد مجلس شبهخوانی در نمایش خانهای موقت و دائم يعني تکیهها و حسینیهها بر پا میشد.»
انبوه اطلاعات، مدارک و نوشتههای ادبی و تاریخی، خاطرات و تصاویر بيشمار از دوره قاجاريه پیرامون تعزيه نشان ميدهد كه این نوع نمایش يعنی شبیهخوانی در دوره قاجاریه، شکل نهایی نمایشي خود را پیدا کرده و به شکوه و اقتدار بیمانندي رسیده است.
به خصوص مقارن با حکومت پنجاه ساله ناصرالدین شاه و تأسيس تکیه دولت به عنوان نخستين تماشاخانه عمومی ایران تعزيه به اوج خود رسید.
می توان گفت مقدمات شکلگیری شبیهخوانی که ریشه در آیینهای ایران باستان دارد، در دوره صفویه انجام و نخستين تجارب در دوره زندیه آغاز شد و بالاخره شکل متکامل نمایش آن در دوره قاجاریه پدیدار گردید.
3) عناصر، ساختار و چگونگی تعزیه
بیشک تعزیه یا شبیهخوانی یک نمایش آیينی- مذهبی ایرانی است و ایران است که این نمایش را در مقیاس جهانی آفریده است به طوری که بزرگان و منتقدان تئاتر و هنرهای نمایشی از این نوع نمایش و چگونگی اجرای منحصر به فرد آن شگفتزده شدهاند. در مورد چگونگی اجرای تعزیه به مقاله داوود حاتمی با عنوان تعزیه و تاریخچه آن رجوع میکنیم. آنجا که مینویسد: شیوه برپا کردن آن نیز چنین است که با پایان گرفتن هر مجلس سوگواری یا دسته روی- یا حتی به صورتی جداگانه- عدهای شبیهخوان [شبیه] در هر جایی که مناسب تشخیص دهند، میایستند و نوازندگانی که از قبل همراه آنانند شروع به زدن طبل یا شیپور میکنند و در همان میان نیز زمینه را برای برپا کردن تعزیه آماده میسازند. این زمینه معمولا عبارت است از شکل دادن دایرهای براي محل نمایش، جای دادن سکوهایی کوچک و بزرگ[تختگاه] برای مشخص نمودن شأن و مرتبه اشخاص نمایش، و همچنین [علم] و [کتل]، و نسب پرچمهای سبز و سرخ و سیاه. زدن طبل و شیپور در چنین لحظه و مناسبتها به خودی خود پیام از اجرای نمایش تعزیه میدهد. به محض گرد آمدن عدهای تماشاگر، شبیهخوانی كه از شخصیتهای شناخته شدهتر نمایش است، ابیاتی چند را به عنوان درآمد میخواند.
سپس، معمولا با به اجرا درآمدن پیشخوانی نمایش مجلس اصلی آغاز میگردد.در این نمایش مذهبی برای عواطف تماشاگران مرزبندی تازهای صورت گرفته و برای خندانیدن و خندیدن جای مشخصی در نظر گرفته شده است. هم از این روست که در این حالت لفظ شبیهخوانی را که در آغاز نیز متداول بود و مفهوم شکلی از نمایش را افاده میکرد، به جای تعزیه که که مفهوم تسلیت و سوگواری دارد، به کار میبرند. بر پای دارنده اصلی تعزیه را بانی و گرداننده آن را تعزیهگردان، معین البکا یا ناظم البکا و بازیگران آن را شبیهخوان یا تعزیهخوان و سایر همکاران بر پایی آن را «عمله تعزیه» مینامند. گاهی نیز لفظ عمله را برای همه دست به کاران تعزیه به کار میبرند. در این نمایش محدویتی برای استفاده از لوازم و اسباب در میان نیست چنانکه برای با شکوهتر جلوه دادن نمایش از هر وسیله- به شرط آنکه به تقدس ماجراهای آن آسیبی نرساند- استفاده میشود.
برای نمونه، در عهد ناصرالدین شاه به هنگام اجرای مجلسی از مجالس تعزیه هنگامی که سخن از وجود یک شیر به میان میآمد، بیدرنگ صورت زنده این جانور را که در قفسی محبوس بود از باغ وحش آورده و در پیش چشم حاضران به تماشا گذاردند تا مگر بر جدیت و هیجان صحنه افزوده گردد. از این رو، اگر دیده شود مثلاً شبیه شمر چکمه ولینگتون به پای دارد و سیگاری خارجی بر لب و افزون بر داشتن جقه فرماندهی و قبضه براق شمشیر، تپانچه تیری در پر کمر، جای هیچگونه شگفتی نیست. شبیهخوانها برای آسانی ادامه مطلب مربوط به نقش خود، معمولا به هنگام اجرا، تکه کاغذی به نام فرد، در دست دارند که در آنها مصراعهای آخر نقش طرف مقابل یا نخستین مصراع از ادامه نقش خود یادداشت شده تا بتوانند به موقع و بیهیچ زحمتی نقش آفرینی خود را دنبال گیرند. بازیگران ناشی یا خردسال را تعزیهگردان، خود با توجه به مندرجات و یادداشتهای بیاضی که در دست دارد [بیاض] از کنار محدوده نمایش راهنمایی میکند. حتی گاهی نیز به شبیهخوانهای کارآزموده نیز تذکراتی میدهد. نقش زنان را هم در این نمایش، به واسطه ممنوعیتهایی که شرع اسلام بر نقشآفرینی زنان بر صحنهای در ملاء عام بسته است، مردان بازی میکنند که در این حالت به آنها «زن خوان» میگویند. طبیعی است که چنین بازیگرانی برای بهتر آفریدن نقش زنان باید صدایی خوش و دلاویز داشته باشند و ترجیحا نقاب بر چهره پوشند. گاه نیز برای بهتر درآمدن بازی نقش زنان، از پسران نوباوه کارآموخته استفاده میشود. در این حالت، اگرچه این نوباوه نقابی بر چهره ندارد، اما به هیچ وجه کمترین نشانی از بزک (گریم) در سیمای وی به چشم نمیخورد.
عناصری که دست در دست هم داده و اجرای یک تعزیه را رقم میزند میتوان چنین برشمرد.
3-1- تعزیه نامه:
درونمایه آموزشی تعزیهنامهها، مبارزه حق با ناحق، خیر با شر، نیکی با بدی، پيكار در راه حق، امید به پیروزی، اجرای فرمان تقدیر و اعتقاد به عدل الهی است. طرفهای مشخص برخوردها، اشقیاء و اولیا هستند. این برخوردها غالبا به طور عینی به نفع اشقیاء، ولی در معنا به سود اولیا میانجامید.
جمشید ملکپور در مورد منابع دینی و ادبی شبیهخوانی مینویسد:آنچه سبب ایجاد یک منبع تعزیه برای نوحهخوانی و سپس شبیهخوانی گردید، اشعار حماسی دینی بود که سروده میشد و داستان اهل بیت و شهادت امام حسین(ع) و یارانش را بازگو میکردند که با روی کارآمدن دولت صفویه در قرن دهم هجری و رسمیت یافتن تشیع و همینطور نزدیکی حکومت و دیانت، جریان سرودن این اشعار مذهبی و به نظم داستانی درآوردن واقعه کربلا گسترش عظیمی مییابد. به طوری که مرثیه سرایی و مدح ائمه دین در شعر معمول گردید و خود بدل به یک جریان ادبی شد. دستههای سینهزن و زنجیرزن در کوچه و برزن به راه میافتند و در مورد واقعه کربلا اشعار را به نظم و آهنگ میخوانند. نطفه نمایش شبیهخوانی در همین آیینهای عزاداری یا تعزیه از همین اشعار و داستانها بسته میشود. زیرا تنظیم داستانی اشعاری که درباره واقعه کربلا سروده میشد زمینه دراماتیک را از لحاظ ادبی برای نمایش شبیهخوانی در قرن دهم هجری فراهم میسازد. تعزیه نامهها شعرگونه با اشعاری ساده، کموزن و سپس محاورهای و مرثیه سرا منطبق بر وقایع کربلا بودهاند.
تعزیه نامهها یا به عبارتی تعزیههای مکتوب به دو صورت موجود است؛ یکی به صورت سرنسخه و دیگری به صورت نسخه. هر مجلس تعزیه یک سرنسخه یا نسخه اصلی دارد و به تعداد اشخاص هر مجلس نسخه. همه اشعار متن نسخهها با عنوان یا فهرست نسخهها در سر نسخه آمده است. سرنسخه در دست تعزیه خوانان است.
منابع داستانی تعزیهها غالباً مقتلنامهها و حماسههای دینی و احادیث و اخبار بوده اند. بعدها این تغزیه نامهها را از سر علاقه کارگزاران خارجی در ایران گردآوری کردهاند که از این مجموعههای تعزیهها میتوان به مجموعه خوچکو که حدود 33 تعزیه نامه را شامل میشود و در کتابخانه ملی پاریس نگهداری میشود، نام برد. عنوان این مجموعه جنگ شهادت نام دارد. «مجموعه پلی» مجموعه دیگری از تعزیه که شامل 37 مجلس تعزیه است به کوشش سرلوئیس پلی- کارگردان دولت انگلستان در جنوب ایران فراهم آمده است. ویژگی این مجموعه که به تعزیه حسن- حسین موسوم است تنوع تعزیههای آن است. مجموعه چرولی با در برداشتن 1055 تعزیه نامه از مجالس تعزیه از نظر شمار و حجم مهمترین مجموعه تا به امروز است. اتریکو چرولی که روزگاری سفیر ایتالیا در ایران بود این مجموعه را در سال 1329 تا 1338 با یاری علی هانبیبال گرد آورده و به کتابخانه واتیکان در روم هدیه کرده است.
مجموعه دیگری نیز متشکل از 15 مجلس تعزیه موجود است که به مجموعه «لیتین» کنسول اسبق آلمانی در بغداد مرسوم است.
البته توسط پژوهشگران ایرانی نیز مجموعهها و مجالس تعزیه گردآوری و چاپ شده است. از تعزیهنامههای معروف میتوان به تعزیه نامههای زیر اشاره کرد: شهادت امام، حجهالوداع، مسلم، علی اکبر، تعزیه حر، ورود به شام، ورود به کوفه، خروج مختار، تعزیه بنی اسد، تخت سلیمان، فتح خیبر، ضربت خوردن حضرت علی(ع)، شهادت امام حسن(ع)، وفات پیامبر(ص)، وفات فاطمه(ص)، ذبح اسماعیل، باغ فدک، امیرتيمور، والی شام، عبدالله عفیف، شهادت امام رضا(ع)، شهادت علی اصغر، شهادت قاسم، عروسی شهر بانو، عروسی دختر قریش و دل درد یزید.
3-2- اماكن نمايش تعزيه يا تكيه
ساختمان اختصاصي نمايش تعزيه از دوره صفويه آغاز شد و در دوره قاجار به كمال رسيد. تنها در شهر تهران گويا بيش از سيصد تكيه ساخته شد كه ميتوان به تكيه دولت، تكيه حاجي ميرزا آغاسي، تكيه سيد ناصرالدين، تكيه درخونگاه، تكیه شاهي، تكيه سرتخت و... اشاره كرد.
شهرهاي كوچك و بزرگ و حتي روستاها هم هر يك تكاياي قابل توجهي داشتهاند. بزرگترين آنها تكيه دولت بوده است. كه گويا ظرفيت 20هزار تماشاگر و استفاده تعداد نامعينی بازيگر و وسايل نمايش و حتي رژه اسبسواران را داشته است.
3-3- بازيگران
بازيگران تعزيه ميبايد داراي ويژگيهاي خاصي باشند؛ اينكه صوت خوش و امكانهاي جسماني معين نيز داشته باشند.
بيضايي در كتاب نمايش در ايران در اينباره مينويسد: «چون شبيهها چهرهآرایي نداشتند، ناگزير بايد شمايل آنها با نقشي كه بازي میكردند متناسب باشد. مثلاً امام بايد خوشصورت بوده و ريش به قدر یک قبضه داشته و از حيث قامت، متوسط و حضرت عباس بلند قامت و شانهپهن و سينهفراخ و ميانباريك و علیاکبر جوان 18ساله، خوشقیافه و خوش قد و قامت و شبیه قاسم از حيث صورت مثل علياكبر از حيث سن كمتر از او باشد. گذشته از شمايل بايد آواز هم داشته و بتواند نقش خود را چه در هنگام مبارزه جنگي و چه در محاوره و خواندن اشعار خوب ادا كند. دختربچهها و پسربچهها هم بايد به این صورت بوده و به مقداري هوش داشته باشند كه بتوانند از عهده انجام نقش خود برآيند و به همين جهت هر آوازهخواني، تعزيهخوان نميشد و تعزيهخوانان خوب، خيلي كم و طرف توجه بودند...»
بازيگران را از لحاظ ايفاي نقش ميتوان به چهار گروه عمده تقسيم كرد:
1- مظلومخوانها: نقشهاي مثبت بودند. داراي بياني غمناک، صدايي خوش و رسا و با دستگاههاي موسيقي آشنا و در خواندن آواز مسلط بودند.
2- اشقياء: نقشهاي منفي را برعهده داشتند. داراي بياني حماسي و قدرت و گرمي صدا بودند.
3- نسخهخوان: شامل بازيگران بودند كه در نمايش سخن ميگفتند.
4- نقش يا سياهي لشكر: به كساني اطلاق ميشد كه در نمايش، بدون سخن بودند.
3-4- معين البكاء (كارگردان)
نقش كارگردان در تعزيهها را كساني كه به آنها تعزيهگردان، سرمدار، شبيهگردان و معين البكاء ميناميدند بر عهده داشتند.
عبدالله مستوفي در اينباره مينويسد: معين البكاء واقعاً شغل خود را خوب اداره ميكرد. اوامر او نسبت به تمام اين صد نفر شبيهخوان ارجحیت داشته موسيقي بيچون و چرا و بياندك وقفهاي اجرا ميشد. پسرش كه ناظم البكاء لقب داشت در فرماندهي به او كمك ميكرد. فرمانها به تعزيهخوانها با اشاره دست و نسبت به دسته موسيقي براي نواختن يا ساكت كردن آن با بلند كردن عصا بود كه بدون هيچ دستپاچگي و با متانت و وقار خاصي تمام كارها را اداره ميكرد. اگر اتفاقاً در يكي از گوشههاي مجلسي يا طاقنمایي جزيي صدایی خارج بلند ميشد با نگاه معين خود آنها را آرام كرده و به سكوت ميآورد.
3-5- دكور و تزيينات
تعزيه چه به صورت سيار و چه به صورت ثابت هيچگاه خود را نيازمند و مقيد به بازسازي مكان ندانسته است. معمولاً تعزيه روي سكويي كه وسط تكيه ساخته شده و به جاي سن بود باز ميشد. پرده و دكور در اين سن وجود داشت. در سبک نمايش از نمادها در دكور و تزئينات تعزيه زياد استفاده ميشده است كه در جاي خود درباره آن ميگویيم.
3-6- لباس و پوشاك تعزيه
بهیه خوشنويسان در مقالهاي با عنوان نقش لباس در تعزيه مينويسد: «نخستين مسالهاي كه در لباس در برنامههاي تعزيه جلب نظر ميكند وجود حالت تضاد و تقابل است كه در حقيقت اساس و پايه تعزيه را تشكيل ميدهد. به اين معني كه همواره مقابله خير مطلق و شر مطلق در تعزيه مطرح است... شبيهنامهنويسان و تعزيهگردانان از اهميت لباس در تعزيه آگاه بودند و ميدانستند كه اگر لباس در زندگي انسان، ضروري و داراي نقش موثر است در صحنه تعزيه اين نقش به مراتب دشوارتر و مهمتر و موثرتر ميشود. »
ايشان در قسمتي ديگر از مقاله خود اشاره ميدارد كه تعزيهگردان در بهرهگيري از تضاد در تهیه لباس رنگ را مهم دانستند. آنان ميدانستند كه رنگ سفيد نشانه پاكي و رنگهاي ديگر مانند سبز و آبي كمرنگ كه يادآور رنگ ملايم طبيعت و آب و آسمان هستند در سينه ايجاد آرامش ميكنند و رنگ قرمز را رنگ خونخواري و خونريزي و خونبارش ميدانستند و رنگ سياه از يك سو نشانه مرگ و ماتم در مقابل رنگ سفيد قرار داشت و از سويي ديگر واجد جنبه مذهبي و متانت بود.
معمولاًدر تهیه لباس تعزيه كسي به نام طراح لباس وجود ندارد و اين مسؤوليت را شبيهگردان، مانند ساير مسووليتهاي ديگر عهدهدار بود.
از نظر كلي لباسهاي رزمي كه شامل كلاهخود، زره و چكمه ميشود با مختصر تفاوت هم مورد استفاده شبيهخوانان گروه حق يا اولياء بودند و هم شبيهخوانان گروه باطل يا اشقیاء. عبدالله مستوفي كه خاطراتش را از دوره قاجاريه به شكل مفصلي نگاشته است: «لباس سيد الشهدا قباي راسته سفيد، شال و عمامه سبز، عباي ابريشمي شانهزري سبز يا سرخ بود. در موقع جنگ چكمه و شمشير هم داشت و در مواقع عادي نعلین زرد به پا ميكرد. شبيه پيغمبران و ساير امامان را بيش و كم همينطور لباس ميپوشاندند.
شبیه زنها پيراهن سياه (به ندرت سياه گلدار) كه تا قسمت پا ميرسيد برتن ميكرد و پارچه سياه ديگري را به سر ميافكند. طراحی اين روسري به قدري بود كه دستها را تا زير چشم مستور ميداشت به طوري كه جز نيني چشمها و سرانگشتان، تمام بدن به وسيله اين سه پارچه پوشيده ميشد.
معمولاً در تعزيه سه رنگ سبز، سفيد و سياه لباسهاي مقدسين كه شامل رسولان و انبياي الهي، ائمه اطهار و اهل بيت، هوادارانشان ميشدند، بود، لباسهايي كه شامل عمامه، پيراهن، قباي بلند، شال، كمر، شلوار و نعلین كه عباي نازكي روي آن پوشيده ميشد، بود.
لباس گروه باطل كه عبارت بودند از قاتلان، ظالمان، خلفا، حكام و سركردگان و افراد لشكر يعني آنهايي كه نيت به در سر داشتند معمولاً برگرفته از لباسهاي مردم عرب و لباس راهزنان بودند. خصوصاً شمر لباسش در مايه قهوهاي و سرخ بود كه بيشتر به حالت دامن قبا بر كمر زده يا آستينهاي بالازده نشان داده ميشود.
بيضايي مينويسد: به طور كلي اشقیا را با جامههاي سرخ و اوليا را با لباسهاي سبز و سياه و گاهي سفيد نشان ميدادند.
5- نشانه و نماد در تعزیه:
داوود حاتمی در مقالهاش در مورد نشانه و نماد در تعزیه میگوید: نشانه و نماد در تعزیه کاربرد بسیار دارد، چنانکه گفتهاند این نمایش باغی از نشانه و نمادهاست.از آن جملهاند انواع پرچمهای سبز، سرخ و سیاه که نماد اهل بیت، شور و انقلاب و سوگواریاند. علم، که نماد درفش سپاه امام حسین(ع) است و گفتهاند صورت واقعی آن را معمولاً سپهسالار وی- حضرت عباس- بر دست میگرفت؛ طشت آب به نشانه شط فرات؛ شاخه نخل و یا هر نهالی به نشانه نخلستان و درخت. چرخش به دور خود و راه رفتن به گرد صفحه به علامت گذشتن زمان و همچنین مسافرت. چتر که وسیله القای تازه فرود آمدن هر ولی یا فرشته به ویژه جبرئیل از آسمان است؛ زدن عینک سفید برای نشان دادن روح بصیرت و نیکدلی؛ عینک دودی برای جلوه خباثت و بدسگالی فرد مورد نظر؛ عصا که نشانگر تجربه و مصلحتاندیشی است؛ نگریستن گاه و بیگاه از میان دو انگشت بزرگ دست برای تاکید بر قدرت و فضیلت اولیاء در تجسم اوضاع آینده و همچنین پیشبینی بر تن کردن نیمتنه بلند سفید (کفنی) به نشانه نزدیک شدن مرگ و اعلام جانبازی؛ زدن یا افشاندن اندکی کاه بر سر برای نشان دادن ماتم نشینی؛ اسب سپید بیسوار به نشانه اسب امام حسین(ع) (ذوالجناح) و به شهادت رسیدن صاحبش؛ گهواره آغشته به رنگ سرخ برای بیان به شهادت رسیدن کودک شیرخوار امام حسین(ع)- علی اصغر؛ استفاده گاه و بیگاه از کبوتری سفید برای آگاهانیدن تماشاگران از دریافت نامه یا خبر و همچنین القای حس معصومیت و همدردی در آنها کجاوهنشینی شبیه زنان برای نشان دادن به اسیری رفتن آنها. نقشخوانی بر منبر ویژه اولیای نامدار است. بزرگی و کوچکی چهارپایههایی که گاه اولیاء برای سر دادن نقشهای خود بر آن میایستند وسیلهای برای مشخص نمودن پایه و مرتبه آنهاست.
6- گستره و جغرافیای تعزیه:
تعزیه اکنون در بین شیعیان بیشتر کشورها رواج و رونق دارد. هر ساله این رویداد نمایشی در کشورهای عراق، لبنان، ترکیه و مردم شبه قاره هند رخ میدهد. اولین مراسم عزای عمومی ثبت شده، برای حسین(ع) در قرن چهارم هجری در بغداد یعنی عراق برگزار شده است. عراق جایی است که مقدسترین زیارتگاهها در آنجاست و واقعة کربلا در این کشور رخ داده است. هیأتهای عزاداری و تعزیه در لبنان و جوامع شیعه در بحرین، در بین مردم ترک قفقاز، در آناتولی شرق در هندوستان، پاکستان و افغانستان هر ساله مشاهده میشود.
در هر صورت هر جا که شیعیان زندگی میکنند تعزیه نیز به عنوان یک نمایش و یک آیین مذهبی وجود داشته و دارد.
7- تعزیه، مردم و علما
از جنبههای مفید و ارزنده تعزیه که جنبههای معنوی و آموزندگی آن را قوت میبخشد، راه یافتن مراسم سینهزنی و سوگواری در آن است. در برخی مجالس تعزیه شهادتخوان ضمن نوحهخوانی و سینهزنی تماشاگران را دعوت به سینهزنی میکند. در کل در مراسم تعزیه فاصلهای بین تماشاگران و مجریان تعزیه نبوده است، آنطور که در تئاتر معمول است. در بیشتر مجالس تعزیه در شروع تعزیه، میان و پایان آن تماشاگران با تعزیهگران همراه میشوند. این همراهی خود را در سینهزنی و نوحهخوانی نشان میداد.
متاسفانه خیلی از تعزیهنامهها به علت اقتباسی که از مقتلهایی.... مثل روضه الشهدا شده است دارای اشتباهات تاریخی زیادی است، البته علما در برابر این رویداد نظرات متفاوتی دادهاند که همگی آنان در این تفکر مشترکندکه این مجالس نباید وهن به اسلام باشد و باید جهات شرعی در آن رعایت شود و با موازین اسلامی متباین نباشد. بنابراین با قید و شروطی اجازه دادهاند شبیهخوانی برگزار شود. امام خمینی(ره) در این باره میفرماید: «تعزیه و شبیهخوانی اگر مشتمل بر حرام نباشد و موجب وهن مذهب نشود اشکال ندارد ولی بهتر است به جای آن مجالس روضهخوانی را برپا کنند.»
در پایان مقاله به جای میبینم اسرار و جوانب اجرایی این نمایش کهن را برای کسب فیض ممکن در پیشرفت کار نمایش از زبان مصطفی اسکویی در کتاب تئاتر ایران بیان کنم.
1- انگیزه باطنی مجریان تعزیه دعوت مردم به مبارزه علیه غاصبان با طرح برخورد حق با ناحق، خیر با شر و جانبازی و پایداری بوده است.
2- تعزیه از لحاظ شکل اجرایی به استناد اسناد متقن ارائه شده، ریشه در اسطورهها و آیینهای این مرز و بوم داشته، پس با روان تماشاگرانش آشنا بوده است.
3- تعزیه نامهها واقعههایی منسوب به خاندان پیامبر و آل مطهر او بوده است که مردم ایران در طول اجرای چند صد سالة آنها سخت معتقد و پیرو آن بودهاند.
4- مجریان و تماشاگران معتقد به خدای یگانه، پیرو حضرت محمد(ص) و بالاخره آل علی(ع) بودهاند. بنابراین از صمیم قلب خواهان موفقیت اجراها بودهاند.
5- تعزیه مُبلغ شیعهگری، وحدت شیعیان در راه مبارزه با دشمنان دین و میهن و استحکامبخش حکومت شیعه بوده است. به زبان دیگر منعکسکنندة اندیشهها، خواستهها، آرزوها یعنی درحقیقت برقرارکننده ارتباطهای واقعی همهجانبه و واکنشهای خلاق میان مجریان و تماشاگران بوده است.
6- توده تماشاگر نه تنها وقایع و حوادث نمایش را باور داشت بلکه برای مجریان، بازیگران و البسه و وسایل نمایش شخصیتهای مثبت تا سرحد حقیقت ارزش و احترام قائل بوده است.
7- گریه آشکار و حتی تظاهر به آن، نشانه اعتقاد بیشتر به دین و علاقه به ائمه اطهار بوده است.
8- نمایش از لحاظ اقتصادی مشکل نداشت و بودجه آن به وسیله امنای حکومت، سرمایهداران و بازرگانان شهرها و بخشها، داوطلبانه پرداخت میشد.
9- حضور در اماکن نمایش و تماشای تعزیه به شرط اعتقاد به دین و شعائر شیعی شفابخش دردها، گرهگشای مشکلات و کسب ثواب برای دنیا و آخرت بود و تماشاگران برای استفاضه از این مواهب، هفتهها منتظر فرا رسیدن روزهای اجرا بودند.
این مقاله را با دو بیت آغازین از حسین منزوی شروع کردیم و با دو بیت پایانی این غزل، خاتمه میدهیم.
تا اندکی از حق سخن را بگذارند
باید که به خونت بنگارند دبیران
حد تو، رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شان تو، از این معرکهگیران.
غلامحسین دریانورد
منابع :
1-آژاند، یقوب – نمایش در دوره صفوی
2-بیضایی بهرام – نمایش در ایران
3-چلووسکی پیتر – تعزیه ایین و نمایش در ایرا ن
4-حاتمی داوود – مقاله تعزیه و تاریخچه آ در نزد خاور شناسان
5- خوشنویسان بهیه – مقاله نقش لباس در تعزیه
6- جنتی عطایی – بنیاد نمایش در ایران
7- عناصری جابر – شبیه خوانی کهن الگوی نمایش های ایرانی
8 -عناصری جابر – شبیه خوانی گنجینه نمایش های ایرانی مذهبی
9- گل زواره غلامرضا – ارزیابی سوگواره های نمایشی
10-مستوفی عبدالله – شرح زندگانی من
11- ملک پور جمشید – سیر تحول مضامین در تعزیه
12 -واعظ کاشفی- روضه ا لشهدا
13- ...
بی قند و قافیه
از تمام نوشیدنی ها
شعر
به چای می ماند
شبیه به هایکو
در یک استکان کمر باریک
رقص قرمزش را بعداز ظهر ها
باید بر دیوار ببینی
محصولی از شرق
با عطرهل و زعفران
با طعم قصه های هزار و یک شب شهر زاد
چه بوسه ی داغی دارد
این شعر قرمز
ویران
بی وزن و قافیه
بی خیال
بی کلمه ای در میان
سپید
مثل زائیدن شیر از سکوت
مثل آب
عریان
مثل باد
ویران
می ایی
با شیطنت های یک شعر نا تمام
۱
صدای نی انباني از دور
عروسی دختر شاه پریان است
یا جشن ختنه کنان پسری در ماه
۲
نشستم و به دریا گفتم
من بچه های خود را بزرگ خواهم کرد
ترانه های خودرا خواهم سرود
بعد اگر خواستی بوسلمه هایت را بفرست
۳
بين آن دونفر
ماه تمام دست به دست مي شد
واليبال ساحلي
۴
تنها از اين بندر
دريا با چشم هاي آبيش
ترو تازه مانده است
۵
آ بي ، آ رام و بي تفاوت
دريا همان بود كه بود
بعد از تو
فقط بغض غروب سنگين تر شده است
درکار نیست
به دهان پرندگان چشم دوختهام
و با تمام دلهاي شكسته
سوختهام
تا توانستهام
اين رويا را
از خواب آبهاي جهان بگيرمُ و
به شعر
تعبيرش كنم
مصراع آخر اين شعر
اگر هديه خدايان باشد؟چه حوصله ی عجیبی داشت
با این عقربه های کهنه و کند
چه دقت غریبی داشت
با این اذان صبح و
اخبار بی بی سی
چه کیف کوکی داشت
با این قدم های آهسته
و این دست های قانع
ساعت وستنواچ قدیمی
چه ثانیه های مواجی داشت
با نام پدرم
دریانورد
ساعت وستنواچ پدرم
ای کاش نمی خوابید .