من
متولد سال شعر و شمشیر
بزرگ شدهی بندری دور
افتاده کنار ساحل اوقات من
باچشمانی حیران و عریان
پر از دوبیتی و معادله های چند مجهولی
با دستانی که هنوز درد اولین مداد در رگ های آ ن
پای افشانی می کند
با وزنی تقریبا 78کیلو گرم
وقلبی ابری
کمی شاد
و به اندازه غروب های ساحل بندر گناوه غمگین
مقداری خشمگین
وبه اندازه تعداد چشمان عاشقان جهان مهربان
لحظه ای دل سرد
وبه شمار جمعه ها منتظر بی قرار
من به شکل ساده ای غلامحسین دریانورد هستم
دمی با فایز
شروه می خوانم
قدمی با نیچه
سیگار می کشم
به سینما می روم
دست در دست همسرم ماه
به تئاتر می روم
شانه به شانه کرگدن تنها
کتاب می خوانم
با یار مهربانم
جنگ را بلدم
با نانجکی که آ ن را در طاقچه گذاشته ام
و صلح را باید از
تفنگ پلاستیکی پسرم یاد بگیرم
خیلی عجیب است
از هر چه دروغ است بدم می آ یید
دوست دارم مر صبح
چهار ، پنج روز نامه بخوانم
و از صفحه های شعر آن
باد بادکی برای پسرم ایلیا بسازم
اهل موسیقی نیستم
اما نبض نوای هفت نی انبان
در پا های من می زند
عکس های یادگاری را خیلی دوست دارم
کنار دریا
بغل دست یک نخل
با چشم های یک شاعر
با لبخندهای پدرم در بازار صفا
با قلیان مادرم در امامزاده
وبه ویژه
با دوستانی که
صدای جوانه زدن بال بر کتفشان را می شنوم
گاهی سری به آ شیانه سیب می زنم
با دندان های آ دم
گاهی سرکی به دل
و ترانه های درخواستی
من اول آ بان 1342 را گرفته ام و می آ یم
پاییز در پاییز
بی هیچ رد پایی
به جز طرح مبهم کلماتی در هوا
من به شکل ....
وبلاگی برای هنر و ادبیات به ویزه شعر و نمایش و دل مشغولی های دیگر