حالا به چه فکر کنم ؟
خیلی خسته ام!
با این شعر بی مورد و
این ذوق بی وقت !
دوست ندارم
بنشینم و فکر کنم
اصلا به من چه ...
بگذارید کمی به حال خودم باشم
با خودم باشم
بزنم بیرون
فلکه اول
دوم ، سوم ، چهارم ...
اگر شده بروم بالا
تا برج 1/8/1342
تا میلاد گریه هایم
چه کسی فکر می کرد
من دریانورد بشوم و
راحت و بی دغدغه
کريستف کلمب تماشا کنم و
شاهد غرق شدن تایتانیک باشم
عشق هم عجب دردسری دارد !
کودکیم کجاست ؟
من به شدت
به علاقه پدرم و
چشم های مادرم نیازمندم
به کوچه هایی که به اندازه
استادیوم آزادی
بازیگوش بودند
خیلی دوست دارم
خودم بشوم و
از ساحل همین بندر
ستاره بچینم و
منتظز ماه تمام بنشیم
بزنم به خور و
مثل یک قاچاقچی مظلوم
جیبهایم را پر از شعر کنم و
دور از چشم ارزیاب ها
از گمرگ بیرون بروم
ببخشيد
قرار نبود جاشو بشوم و
با رنج هاي غريب بندرم
يزله بگيرم.
اما
چه كنم ،
مگر اين ني انبان سمچ
و اين شرجي بي امان
مي گذارد.
بگذريم ...
و حالا به چه فكر كنم ؟
/مكث/
بي اجازه بزرگ شدم و
انقلاب كردم
وبعد
به رود كرخه زدم و
يكي يكي
در كنار دوستانم
در شوش و اروندو شلمچه،
و چند جاي ديگر
عكس يادگاري انداختم .
و عاقبت
در حجله اي
كنار آب ركناباد و ياري خوش
پهلو گرفتم.
و حالا كه دارم
با اين ساعت ديجيتال و
اين وبلاگ بي برگ
وقت مي گذرانم
به چيزي جز
« آيين»
فكر نمي كنم
كه بي بندر و كوجه هايي تا دريا
كه بي شعر و شعله اي از انقلاب
كه بي كودكي من و
عكس هاي يادگاري جنگ
چگونه مي خواهد
دختر خوبي
براي پدرش باشد و
مادر بزرگي
براي خاطراتش !
وبلاگی برای هنر و ادبیات به ویزه شعر و نمایش و دل مشغولی های دیگر