اتفاق
امروز هم اتفاقي
نيفتاد
نه كلمه اي
نه رويايي
نه روز نامه اي
امروز كاش تعطيل بود
كه به وقت كودكي
شيشه اي را مي شكستم و
به سمت سكوت
فرار مي كردم
امروز هم مثل ديروز ...
امروز هم اتفاقي
نيفتاد
نه كلمه اي
نه رويايي
نه روز نامه اي
امروز كاش تعطيل بود
كه به وقت كودكي
شيشه اي را مي شكستم و
به سمت سكوت
فرار مي كردم
امروز هم مثل ديروز ...
حالا من چه كنم
با اين لنج سوخته و
اين ساحل دل مرده
چه دير رسيدي
چه تنها و چه بي رمق
بي هيچ موجي در راه و
بي هيچ رنگي در نگاه
چه دير رسيدي دريا ...ا
در اين دنيا
خانه كوچكي دارم
در حوالي بزرگراه رسالت و
ميدان نبوت .
باغچه اي سبز و سرخ
از گل هاي محمدي و
عطري دور از لالايي هاي مادرم :
« شب تارم خدايا ماه بنما
بيابان مبتلايم راه بنما
به حق احمد و محمود و مختار
دل ناشاد ما را شاد ينما »
و حالا كه
بي خيال هر چه خطر و خاطره است ، خوابم
دوست دارم
رويايي سبز ببينم .
خواب كسي كه
با صورتي نوراني ،
چشماني سياه ،
نگاهي مهربان و
ابرواني به هم پيوسته بيايد و
دستي بر چهار گيسوي بافته اش بكشدو
رويايم را معطر كند .
و دستش را كه
به انگشتري از جنس نقره و عقيق مزين است ،
پيش آوردو
به من سيبي سرخ و جامه اي از صنوبر
هديه دهد.
خوشحالم از اين كه
با اين آرزو
چشم در چشم ماه
هر شب مي خوابم...
عجب اسفندی دارد این بندر
با فروردین شقایق و
نرگس های اردیبهشت
2
همراه با ستاره شمال و قطار جنوب
این بار نیز به زیارت دریا می روم
اگر سر رسد نوروز و وقت سفر
3
دریا
شروه خوانی ماه
چاشوانی خسته بر عرشه لنج
4
این کوچه را که ادامه دهی به دریا می رسی
به ابتدای ماسه و بازی
به انتهای کودکی!
5
تکیه داده به دیوار سیمانی
در پناه آفتاب نشسته اند
جاشوان قدیمی انتظار
دفترچه خاطرات یک دختر
نخل ، غروب ، دریا
نقاشی قشنگی است با طعم جنوب
7
خانه پنج دری و غناهشت دریا
رو به قبله نشسته است بعد از نماز
خنکای نسیم شمال
8
شب است
بوسلمه ای تنها در کمین
پریزادی زیبا در دام جاشویی در خواب
9
خاکستر سیگاری
بر سینه صدف
گُر گرفته در خیالش دُر یتیم
10
میدان پیر بندر
برای خودش دکّه ای دارد
گل پلاستیکی می فروشد و آدمک چوبی
11
آخر اسفند
چشم های شیطان و دست های وسوسه
بالا بلند ، درخت کُنار خانه پدر بزرگ
12
شب
ساحل و ستاره های شکسته
ردّ مرموز خرچنگی بر ماسه
13
گوش ایستاده ، پسرک بازی گوش
چشم به صخره ها و جلبلک ها
سهم او از ساحل چند گوش ماهی است ؟
14
سو سوی فانوسی از دور
خور پیر منتظر است
پارویی شکسته بر آب
15
با این آفتاب ، با این شرجی
عجب رویی دارد این دریا
با ای مدّ بلند و بخار نمک
16
این بندر را دوست دارم
به خاطر مادرم دریا و پدرم خاک
وخواهرم
که عطر ماه در تابستان یاس دارد
به چشم خود پری را دیدم
با نبم تنه ای از جنس پولک و ماهی
داشت سمبوسه می خورد از دست پسرکی سبزه
18
جنابه
همین گناوه بود
باپارچه های زربفت و
دستمال های حریر ، ویژه پریان دریایی
19
شب از دریا پیاده می شوند
از خور مرده شور می گذرند
و می آیند به زیارت اهل غرق
20
اگر ته لنجی هزار بار شتر شود و
کُرور کُرور وانت
رنج های تو قصه هزار و یک شب است
که باید در گوش باد بخوانی
سند باد پیر
21
دریا به خواب رفته است
کنار ماهیگیر پیر
و لنگری شکسته !
22
تاوه داغ تابستان
بوی تازه نان
چه عرق سردی نشسته است بر پیشانی مادر
23
این ساحل و این غروب
این پیرمرد و این گرگور کهنه
فقط فایز کم دارد این دل لامصّب
24
ماه غریب
افراشته در شب بندر
شراعی سپید
25
یک طرف سنگ های کیلو
یک طرف ماهی
دستی به سیگار
پیرزن نگاه به گربه منتظر دارد
26
پژمرده آفتابی سرد
در پشت لنجی غرق می شود
بادبان ماه
افروخته شروه ای گرم را
27
باد و نخل
سر شاخ شده اند
کودکی چشم به خوشه های زرد خارَک دارد
28
دره ای در حومه بهار
به این ها می گوییم سنگ های شیطان
جان می دهد برای نشانه و گنجشک
29
ساحل
سکوت و سیگاری نیمه سوخته
در قاب مرد افتاده است
غروب این اتفاق تکراری
30
تابستان
فصل حراج ماهی بیاح
زمستان
نگاه به ابرهای خسیس