پنج  شعر کوتاه

ماه

 مهربان تر

 امشب نیز 

بندرم

فانوسی را بر افروخته است

 راهنمای بوسلمه  پیر !

 

سراب

 سراب نیست

 برکه ای از دوبیتی است

 و آب تنی پریا

 

راز

 مرا چه رازي است

               با اين نام

                  از نياكانم

                     دريانورد

 

 قلاب

 شايد

 اين گلوي يك پري باشد

خون چكان و تشنه

سال نو

روز اول سال نو

زن کنار ساحل

کهنه می شوید .

نامه‌ی فروردین

یادداشت‌های سفر به جبهه غرب

پنج‌شنبه 4/1/1367

ساعت 5/2 بامداد از پادگان الغدیر راه می‌افتیم. با کاروانی متشکل از نیروهای رزمنده، که در چند اتوبوس جا گرفته‌اند و چند کامیون که وسایل تدارکاتی و نظامی را بار زده‌اند. ما در معیت گردان ابوالفضل هستیم. گردانی قدیمی و با تجربه. با این گردان سال 64 در قبل و حین عملیات والفجر 8 آشنا شدم. آن موقع فرمانده آن یکی از بچه‌های دیر بود. یادم می‌آید و شاید در یادداشت‌های روزانه‌ام از عملیات والفجر 8 هم نوشته باشم که با این گردان در روز دوم عملیات تا نصفه‌های راه هم رفتم. اين گردان آن موقع می‌خواست به طرف کارخانه نمک در خط مقدم فاو برود ولي حالا راهی غرب و کوهستان‌های مرتفع آن می‌شود. این گردان تجربه عملیا‌ت‌های آبی و خاکی هم دارد. چند روز از عملیات والفجر گذشته است و فکر می کنم این گردان و شاید گردان‌های دیگر در قالب ناوتیپ امیرالمؤمنین(ع) قصد شرکت در مراحل بعدی این عملیات داشته باشند. حدود چند روز از این عملیات عقب هستیم. حلبچه بعد از بمباران وحشیانه عراق حالا در دست و در تصرف نیروهای خودی است و چند صد کیلومتر از اراضی عراق از دست حاکم ظالم این کشور، آزاد شده است.

کاروان ما یا بهتر بگویم گردان ابوالفضل حالا از جنوب به سمت غرب و کوهستانی می‌رود که چندی قبل در آن عملیات بیت المقدس نیز اتفاق افتاده است.

ادامه نوشته

دوشعر از مجموعه شعر بیا کنار دریا

يادم باشد 

 چند روز ديگر عيد است

يادم باشد

      براي تو يك پيراهن بخرم

به رنگ ارديبهشت

براي ايليا

       يك كفش

     از جنس تابستان

  و چند خرت و پرت ديگر

      براي سوغاتي و از اين چيزا!

و اگر

پولي در بساطم ماند

براي خودم

     يك ساحل تنها

                كنار دختر دريا!

 

نمي‌دانم

در چه؟

چه وقت؟

با كه؟

چطور؟

نمي‌دانم كجا پيدايش كنم؟

آيا چشمانش همچنان آبي است

بعد از اين همه رنگ.

آيا مرا فراموش نكرده است

بعد از اين همه خاموش

نمي‌دانم تا چه وقت

تا كي

بايد كنار اين گنگ بنشينم و

شب‌هايم را بي تو

سپيد بسرايم!