رو يا
در اين دنيا
خانه كوچكي دارم
در حوالي بزرگراه رسالت و
ميدان نبوت .
باغچه اي سبز و سرخ
از گل هاي محمدي و
عطري دور از لالايي هاي مادرم :
« شب تارم خدايا ماه بنما
بيابان مبتلايم راه بنما
به حق احمد و محمود و مختار
دل ناشاد ما را شاد ينما »
و حالا كه
بي خيال هر چه خطر و خاطره است ، خوابم
دوست دارم
رويايي سبز ببينم .
خواب كسي كه
با صورتي نوراني ،
چشماني سياه ،
نگاهي مهربان و
ابرواني به هم پيوسته بيايد و
دستي بر چهار گيسوي بافته اش بكشدو
رويايم را معطر كند .
و دستش را كه
به انگشتري از جنس نقره و عقيق مزين است ،
پيش آوردو
به من سيبي سرخ و جامه اي از صنوبر
هديه دهد.
خوشحالم از اين كه
با اين آرزو
چشم در چشم ماه
هر شب مي خوابم...
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۱۲/۱۸ ساعت توسط غلامحسین دریانورد
|
وبلاگی برای هنر و ادبیات به ویزه شعر و نمایش و دل مشغولی های دیگر