خوشحالم از اين كه

در اين دنيا

خانه كوچكي دارم

در حوالي بزرگراه رسالت و

ميدان نبوت .

باغچه اي سبز و سرخ

از گل هاي محمدي و

عطري دور از لالايي هاي مادرم :

« شب تارم خدايا ماه بنما

بيابان مبتلايم راه بنما

به حق احمد و محمود و مختار

دل ناشاد ما را شاد ينما »

و حالا كه

بي خيال هر چه خطر و خاطره است ، خوابم

دوست دارم

رويايي سبز ببينم .

خواب كسي كه

با صورتي نوراني ،

چشماني سياه ،

نگاهي مهربان و

ابرواني به هم پيوسته بيايد و

دستي بر چهار گيسوي بافته اش بكشدو

رويايم را معطر كند .

و دستش را كه

به انگشتري از جنس نقره و عقيق مزين است ،

پيش آوردو

به من سيبي سرخ و جامه اي از صنوبر

هديه دهد.

خوشحالم از اين كه

با اين آرزو

چشم در چشم ماه

هر شب مي خوابم...