نه

این چکمه

برای من بزرگ است

این چفیه

بر دوشم سنگین

 و این تفنگ.

نوجوان بودم که

خیلی از دوستانم را

در بازی بزرگان

از دست دادم

حالا پس از سال ها

شگرد های بازی شان را

رو می کنند

این یکی متهم می شود به سازش

آن یکی

به نوشاندن جام زهر

برادر

ته دل ما

که خالی شده است .

حداقل بگذارید

دوستانم

در گلستان

آرام بخوابند.

و رویایشان را

هر صبح جمعه

برای ما

مرور کنند

حداقل بگذارید

با خاطره هایمان

خوش باشیم

و با این عکس یادگاری حال کنیم.

نه

این لباس خاکی

چقدر روشن است

و این چفیه مثل بال

روئیده بر شانه های ما

و ما چقدر

 به آسمان نزدیک بودیم