شعر مي خوانم و مي داني شعرهايم ماجرا دارد

بوي دريا ، بوي تنهايي ، بوي محجوب تو را دارد

از غبار راه تو باري ، جامه اي دارم به رنگ خاك

هيچ مي داني كه خاكت آه ، بوي دهها آشنا دارد ؟

اين طلوع زرد و اين سيمان و اين غروب سرد و اين پايان

مثل گرماگرم ميدانت روزهايت را كجا دارد ؟

گوشه اي اينجا كنار دل ، سنگري دارم براي خويش

همچنان با ياد تو هر شب ، زير لب اشكم دعا دارد

هر سحر گل بود و آوازي ، كز صفاي سينه برمي خواست

همچنان گاهي به ياد تو ، كنج شب هايم صفا دارد

مثل آن وقتي كه مي گفتي « عقده ها دارد دل تنگم ... »

اين دل غمگين و شيدايي ، گوئيا ميل تو را دارد .

                                   از مجموعه شعر در جشن جنوبی چشمانت