مثل آن وقتي كه مي گفتي ...
شعر مي خوانم و مي داني شعرهايم ماجرا دارد
بوي دريا ، بوي تنهايي ، بوي محجوب تو را دارد
از غبار راه تو باري ، جامه اي دارم به رنگ خاك
هيچ مي داني كه خاكت آه ، بوي دهها آشنا دارد ؟
اين طلوع زرد و اين سيمان و اين غروب سرد و اين پايان
مثل گرماگرم ميدانت روزهايت را كجا دارد ؟
گوشه اي اينجا كنار دل ، سنگري دارم براي خويش
همچنان با ياد تو هر شب ، زير لب اشكم دعا دارد
هر سحر گل بود و آوازي ، كز صفاي سينه برمي خواست
همچنان گاهي به ياد تو ، كنج شب هايم صفا دارد
مثل آن وقتي كه مي گفتي « عقده ها دارد دل تنگم ... »
اين دل غمگين و شيدايي ، گوئيا ميل تو را دارد .
از مجموعه شعر در جشن جنوبی چشمانت
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۴/۲۳ ساعت توسط غلامحسین دریانورد
|
وبلاگی برای هنر و ادبیات به ویزه شعر و نمایش و دل مشغولی های دیگر