در انتظار .
هرچه منتظر ایستادم
نیامدی
شب شد
گرفتم خوابیدم
جایی دنج
کنارگوشهی رویاها
باز نیامدی
صبح
بر سفره صبحانه
دو فنجان گذاشتم
اما خبری از تو نشد
هرچه منتظر ایستادم
نیامدی
بی خیال
نمیخواهم به شعر شهریار
مبتلا شوم
«آمدی جانم به قربانت ولی ...»
حالا تو باید
منتظر من باشی
وقت به خیر
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۲۲ ساعت توسط غلامحسین دریانورد
|
وبلاگی برای هنر و ادبیات به ویزه شعر و نمایش و دل مشغولی های دیگر